تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
هفتاد روز گذشته اهل شهر به تنگ آمدند . سلطان اويس به تضرع سفرا پيش امرا فرستاد كه اگر حضرت خاقان سعيد خون او را بخشيده مرحمت فرمايد او اعتماد نموده به خدمت بندگى حضرت آيد . امرا صورت قضيّه را عرضه داشت پايهء سرير اعلى كردند . چون طبيعت حضرت بر مرحمت مجبول بود ، ملتمس مبذول نموده فرمود كه سلطان اويس چند كرت وعده كرده وفا ننمود و اگر حالا در اين قول صادق است معتمدى را فرستد و الّا تا شهر مسخر نشود امرا برنخيزند . امرا چون رخصت مصالحه يافتند مصلحت چنان ديدند كه امير شيخ حسن كه جملة الملك آن مملكت بود با سلطان اويس عهد و پيمان بسته پيش آن حضرت برند و لشكر از ظاهر كرمان برخيزد . كرمانيان شادمان گشته امير شيخ حسن را به موجبى مقرر و خدمتى درخور روان ساخته لشكرها از در كرمان برخاست . امير حسن صوفى و باقى امرا ، اواخر رجب ، به هرات آمده امير شيخ حسن را به شرف پاىبوس رسانيدند و او عرضه داشت كه هرچند عواطف بىكرانه و عوارف بىبها و بهانهء آن حضرت زياده از آن است كه هرچه فرمايد بر آن وثيقتى بايد يا معاهدتى شايد ، اما از براى تيمن و تفأول به نام بارى عز و علا چون معاهده ميان اصناف عالميان و طبقات آدميان سنتى مألوف و عادتى معروف است و مماليك را با مالكان اين نوع مباسطت وقوع يافته سلطان اويس از بهر اطمينان خود بنده را فرستاد كه از بندگى حضرت عهدنامه برم تا بىتردد متوجه زمين‌بوس شود . آن حضرت فرمود كه للّه الحمد كه قوت كامل و قدرت شامل به نوعى حاصل است كه اگر خواهيم لطفا او عنفا او را حكم شنوانيم . اما بنابر التماس سلطان اويس به نيت درست و اعتقاد صافى خداى را جل و علا ياد مىكنيم كه از اين ساعت كه اين عهدنامه در ميان آمد ، دل و زبان ظاهر و باطن در اين سخنان يكسان دارم كه با سلطان اويس هيچ بدى در دل ندارم و قصد او نكنم و به قدر وسع در دفع قاصد او كوشم و اگر پيش ازين جهت مصلحت ملك حكم كرده‌ام يا مواضعه داشته‌ام يا پيغام داده يا نامه‌اى نوشته‌ام اين زمان خلاف آن كنم و تا او