افروخته نگردد و خدمتكاران قديم كه به ضرورت در آن طرفاند سوخته نشوند . بنابر آن ، مولانا غياث الدين سمنانى كه دانشمند متورع بود ، مقرر شد كه به اصفهان درآمده به اميرزاده اسكندر گويد كه سخن صلحنظر بر صلاح طرفين و اصلاح جانبين است تا مملكت خراب نشود و رعيت در اضطراب نباشد . قاضى به شهر درآمده سخن رسالت عرضه داشت و ميرزا اسكندر از تندخويى و درشتگويى و مذمت و منقصت دقيقهاى فرونگذاشت و از استبداد بىبنياد هيچ نينديشيد تا به موجب قضاى رفته رسيد به او آنچه رسيد . قاضى بازآمده صورت ماجرى به عرض رسانيد . حضرت خاقان سعيد دانست كه ميرزا اسكندر سخن صلح را بر عجز و قصور حمل مىكند . هيهات هيهات .
شعر
و نحن رجال نرتدى الحلم شيمة * و نغضب احيانا فنزوى العواليا
فرمود كه علاج مزاج او جز به قهر دواپذير نيست و حسم مواد فساد او جز به شمشير در وسع تدبير نه .
بعد از چند روز ميرزا اسكندر امير توكل قرقرا كه بزرگترين امراى او بود و به ديانت و دانش آراسته و محمد بيك را با دو سه اسب پيش آن حضرت فرستاد و التماس نمود كه آن حضرت عود نمايند تا من به فراغ خاطر پيش ايشان آيم . آن حضرت فرمود كه اگر پيش ما آيد او را عزيز داريم و اگر نمىآيد به طرف يزد يا همدان رود . ما راه او بازدهيم . قاصد او رفته و سخن گفته راضى نشد . و همچنان بر سر عصيان بود و هرروز جنگ مىشد و اگر سپاه نامدار به سعى بسيار بر بالاى ديوار برمىآمدند ، چون ديوار طرف شهر بيست گز يكانداز بود ، مردم شهر به زخم تير بيرونيان را از سر ديوار دور مىكردند .
و در اين اثنا ، آن حضرت امير سلطان بايزيد برلاس و امير چقماق * شامى را به تسخير ابرقوه فرستاد .