جانب اصفهان عود نمود و به عرض رسانيد كه مزاج ميرزا اسكندر از قانون اعتدال انحراف يافته است و حال آنكه چون واقعهء ميرزا پيرمحمد واقع شد - چنانچه گذشت - و ميرزا اسكندر بر سرير سلطنت عراق و فارس متمكن گشت خطبه و سكه به نام و القاب حضرت خاقان سعيد آرايش داد و ايلچى جهت رسانيدن اين خبر به خراسان فرستاد . امّا چون خزاين به گوهر و زر مشحون گشت و عدد سپاه از ذرات آفتاب افزون شد ، رايت جلالت تا محدّب فلك الأفلاك برافراشت و آيت سلطنت به اقلام شهب ثواقب بر جباه كواكب نگاشت ، هرروز آثار هيبت او در دلها بيشتر و هرساعت ساحت ولايتش وسيعتر مىشد . علم بىنيازى بر بام آسمان برآورد و سر از ربقهء اطاعت آن حضرت به درآورد و بىحجتى ظاهر و دليلى باهر ، گمان برد كه آن حضرت جهت تسخير فارس و عراق به مازندران آمده و به ظنى خطا خود را در معرض خطر و بلا آورد
إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً
« 67 » شيطان آمال و بسيارى ملك و مال او را بر آن داشت كه جواب ناصواب از سر غرور و گردنكشى در صحبت نوكرى كه همراه ابو سعيد ملك آمده بود به عرض رسانيد . آن حضرت بدان سخنان التفات نفرمود و فرمود كه اگر نتواند آمد ، اميرى با آن مقدار لشكر كه يراق داند فرستد و نوكر او را رعايت نموده اجازت فرمود و نوكر به خدمت ميرزا اسكندر پيوسته صورت حال عرضه داشت . ميرزا اسكندر را شقاوت بخت و نحوست طالع در چاه بلا و مهلكهء فنا انداخت .
بيت
بلى شقاوت اصلى چو در كسى آويخت * بسا كه شربت ناكاميش چشاند باز
القصه مخالفت ظاهر كرده خطبه و سكه به نام خود ساخت و راه خراسان
هامش
( 67 ) . سورة يونس 36 .