تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
مزينانى تمارضى نمود و اسد بشاشت كرده با خود گفت كه اگر طبيبى مجال مىيافت به يك شربت كار او مىساخت . ناگاه پهلوان عليشاه پيش اسد فرستاد كه عارضه‌اى كارى شده طبيبى كه صلاح داند تعيين نمايد . پهلوان اسد مولانا جلال اسلام را به قلعه روان كرد و مولانا ملازمت جانبين نموده مقرّر شد كه از قلعه نقبى به برج كرد آورند . و پهلوان عليشاه ، جهت احتياط ، قاصدى به مشيز پيش امراى فارس فرستاد كه مهمى روى نموده فلان روز پانصد سوار و پيادهء جلد بر در دروازهء سعادت كرمان حاضر شوند و براى زيادتى مدد عرضه داشت به شيراز دوانيده به تعجيل مدد طلبيد . چون كار نقب تمام شد ، صد مرد جلد از قلعه در سلاح شدند و صد مرد كه در برج بودند چاشتگاه كه اسد از خانهء وزير « 1 » به كوشك درآمد ناگاه جمعى چون بلاى ناگهان شمشيرها كشيده در كوشك ظاهر شدند و نوكران در بيرون متفرق شده معدودى كه در درون بودند چون حروف تهّجى از هم فروريختند و جمعى هلاك شده تيرى بر پيشانى اسد آمد و طاير روح او پرواز كرد « 2 » و اسد را از فراز قصر به زير انداختند و طبل بشارت كوفته پهلوان عليشاه از راه نقب به قصر آمد و رعيّت كه از جهت اسد به انواع بليّت مبتلا بودند شاد شدند و گوشت او را قطعه‌قطعه بردند . چنانچه گويند قصّابى شوشترى مبلغ دويست دينار از بهاى گوشت او حاصل كرد و اين حال چهاردهم رمضان سنهء خمس و سبعين و سبعمائه واقع شد . « 3 »
هامش
( 1 ) . حافظ ابرو : شمس الدين على وزير . ( 2 ) . ايضا : « از ملازمان جز سليمانشاه بكاول و عليشاه باورجى و امير باورجى برادرزن اسد ، در آن محاربه آفريده را مجال دستبرد نبود . در زمان جمله هلاك شدند و در ميان آن گيرودار تيرى بر پيشانى اسد آمد و به همان تير هلاك شد . در اين حال پسرش در ميدان به گوى باختن مشغول بود . چون مقدمهء فرار و شورش مردم معلوم كرد ، مجال آن‌كه به كوشك آيد نداشت . به قلعهء كوه كه امير حسام الدين خواهرزادهء اسد كوتوال بود ملتجى شد . » ( 3 ) . جامع التّواريخ حسنى : « در چاشت جمعه منتصف شهر رمضان ستّ و سبعين و سبعمايه پهلوان عليشاه پنجاه شصت مرد را در جبه ( ؟ ) نشاند و نقب را شكافتند و زن اسد چهل هاون نهاده كنيزكان را نشانده كه ادويه مىكوفتند تا صداى كندن نقب در كوشك نيفتد . . . . »