مىخواهم كه پهلوان تاج الدين خرّم به كمال كياست تدارك آن فرمايد و اگر ميسور گردد كه به حضور تدبير آن تدارك فرمايد اولى باشد .
پهلوان عليشاه بازآمده صورت قضيه رفع كرد و پهلوان خرّم به شهر درآمده پهلوان اسد رسم خلعت و طوى و پيشكش به جاى آورد و در پاى ماچان ندامت بايستاد . عاقبت بر آن قرار گرفت كه خطبه و سكه به نام پادشاه كند و قلعهء مولانا كه در ميان شهر است به امناء حضرت سپارد و يكى از پسران متوجه شيراز شود . پهلوان اسد همه را قبول كرده « 1 » پهلوان عليشاه به ضبط قلعه قيام نمود و برادر و پسر را به فارس روان گردانيد . جماعت لشكريان با مردم شهر خريد و فروخت كرد و يك من جوبه يك من رويينه داده از جانبين فوزى تمام دانستند . خرّم به غايت خرّم بازگشت « 2 » و به خدمت پادشاه رسيد . پادشاه انديشه فرمود كه مبادا باز اسد از راه چاكرى عدول جويد . بنابراين تمام بلوكات را به اركان دولت عنايت فرمود « 3 » و اسد به قيد بىاختيارى مقيّد شده نوكران او را در هيچ بلوك مدخل نبود و روزى مكّدر مىگذرانيد . گاه فكر آن مىكرد كه با احمال و اثقال عازم خراسان شود و گاه انديشهء آن مىنمود كه مستظهران كرمان را تالان كرده نقل قلعه كوه كند و چند روزى با روزگار ساخته شايد كه بعد از شب محنت صبح سعادت طلوع كند و چون خبر خيانت و كفران نعمت او در آفاق منتشر بود ، روى آن نمىديد كه كسى او را به خود راه دهد . بل وهم آن بود كه طمع در اموال و خزاين او كنند . گاه مىخواست كه دفع پهلوان مزينانى كند ، اختيار قلعه بلكه تمام شهر از دست او رفته بود و دفع پهلوان دشوار مىنمود .
در اين اثنا به سعى مولانا جلال اسلام [ دفع اسد شد و صورت آن قضيه
هامش
( 1 ) . حافظ ابرو : « و قلعهء مولانا صدر الدين تسليم كرد و پهلوان عليشاه . . . »
( 2 ) . ايضا : « اما چون اكثر ارتفاع شتوى ممالك لشكر پادشاه و سلطان احمد خورانيده بودند و صيفى ذرع نشده بود ولايت در عين بىضبطى و بىرونقى بود . »
( 3 ) . ايضا : « چنانچه نوكران و ملازمان او را در هيچ بلوكى به هيچگونه نباشد . »