منصب حكومت كرمان نباشد ، اضافتى گرامند بر مواجب و بلوك و اقطاع او برود . آرى .
مصرع
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
سلطان احمد از آن جواب در مات شده مركبش از آن مسلك كندى يافت و چون تير تدبيرش بر نشانهء غرض مقصود نيامد ، بازوى كوشش او را قوّت نماند . از آن اهتمام نادم گشته عرضه داشت كه بنده را ملازمت حضرت بر مقاصد دارين و مآرب منزلين مرّجح است و بيش از اين تحمل حرمان ندارد . اميدوار كه توسكال ( ؟ ) « 1 » بنده به اينجانب آيد . پادشاه ملتمس برادر « 2 » مبذول داشته پهلوان خرّم و پهلوان عليشاه مزينانى و جمعى امرا را يراق يك ساله ساخته متوجه كرمان گردانيد و بر زبان گذرانيد كه خراسانيان يك هفته و ده روز چپرير يك جا نهاده اقامت نمايند « 3 » و مقرّر فرمود كه لشكر در ظاهر شهر باشد و امرا رسيده سلطان احمد عازم شيراز شد و پهلوان خرّم و باقى امرا به كرمان درآمدند و حال تنگى شهر به غايتى رسيده بود كه قوت بيشتر مردم مغز پنبهدانه و تخم اسپيوش « 4 » و سپستان بود و سواران اسبان را كه از لاغرى مىمردند كشته بودند و خورده و پهلوان اسد از غايت عجز قاصد پيش پهلوان خرّم فرستاد و التماس حضور پهلوان عليشاه مزينانى نمود . پهلوان خرّم پهلوان مزينانى را فرستاد . اسد اظهار ندامت كرده گفت سهوى كه مرا واقع است
هامش
( 1 ) . س ، ك : بوسكال - در نسخه عكس كتاب حافظ ابرو متعلق به اين جانب جاى اين كلمه سفيد مانده است . ظاهرا به معناى جانشين است .
( 2 ) . ف : برادر خود .
( 3 ) . ك ، ف : خراسان نسخهء عكس حافظ ابرو : « قاعدهء خراسانيان اين است كه يك هفته و ده روز كه در يك محل مهر ( ؟ ) نهاده باشند اقامت ننمايند . »
( 4 ) . ك : سبيوس - س : سبيوش - منظور اسپيوش است . در فرهنگ جهانگيرى در ذيل اين لغت آمده است :
« نام درختى است كه آن را اسپغول هم گويند و به تازى بذر قطونا و به يونانى فليون نامند . » و در كتاب تحفهء حكيم مؤمن آمده است : « بذر قطونا مشهور است و در اصفهان اسپرزه و در شيراز بنكو نامند . سفيد و سرخ و سياه مىباشد . . . » ( چاپ تهران ، 1310 قمرى ، ص 46 )