رباعى
افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند
دردا و دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند
رباعى
با چرخ ستيزه كار مستيز و برو * با گردش دهر درمياويز و برو
يك جرعهء زهر را كه مرگش خوانند * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو
اهل شيراز بل تمام عراق از واقعهء او ملول و متأثر گشتند و شعرا مراثى گفتند .
مولانا عبيد زاكانى فرمايد : « 1 »
مرثيه
سلطان تاجبخش جهاندار امير شيخ * كاوازهء سخاوت وجودش جهان گرفت
شاهى چو كيقباد و چو افراسياب كرد * كشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
در عيش و ساز عادت خسرو بنا نهاد * در عدل و رسم شيوهء نوشيروان گرفت
بنگر كه روزگارى چه بازى بد كرد « 1 » * نكبت چگونه دولت او را عنان گرفت
هامش
( 1 ) . ديوان عبيد زاكانى : چه بازى پديد كرد