خواند و او جواب نه بر وجه صواب داد . نوبتى طغاتيمور خان در مكتوب اين قطعه درج كرده :
نظم
گردن بنه جفاى زمان را و سر مكش * كار بزرگ را نتوان داشت مختصر
سيمرغوار چون نتوان كرد قصد قاف * چون صعوه خرد باش و فروريز بال و پر
بيرون كن از دماغ خيال محال را * تا در سر سرت نشود صد هزار سر
خواجه يحيى فرمود تا در جواب نوشتند :
نظم
گردن چرا نهيم جفاى زمانه را * راضى چرا شويم به هركار مختصر
دريا و كوه را بگذاريم و بگذريم * سيمرغوار زير پر آريم خشك و تر
يا بر مراد بر سر گردون نهيم پاى * يا مردوار در سر همت كنيم سر
خواجه يحيى بعد از آمد شد رسولان ، به رسم ايلچى با سيصد مرد بهادر يك جهت ، متوجه اردو شد و سلاح بربسته بر در كرياس راند و خواجه غياث الدين بحرآبادى با يك دو طالب علم پيش پادشاه بودند و از كيد و مكر غافل نعوذ بالله من آفات الغفلات و بر درگاه غير از قبججى و فراش و خواجه سراى كسى ديگر حاضر نه . زهى تفرج . خواجه يحيى و حافظ شغانى عليه ما يستحق و يك دو سربدار به اندرون خرگاه رفتند و در امور خراسان سخن آغاز كردند و هيچكس را صورت غدر در خاطر نمىگنجيد . ناگاه در ميان سخن گفتن ، حافظ شغانى تبرى بر فرق پادشاه زد چنانكه به رو افتاد . خواجه يحيى چابكانه سرش از تن جدا كرد و سربداران كه در بيرون بودند چون ضرغام خونآشام [ بنى جان ] « 1 » شمشيرها كشيده بر
هامش
( 1 ) . س : هى جان من - ف : هى جان .