ظاهر ميبد نزول كرد و آن خطه را سه خندق بود . بيرونى را پر ساختند و به تصور آنكه شهر را گرفتند صداى كوس بشارت در طاس نگون گردون انداختند . شاه مظفر بيرون تاخته آتش جنگ برافروخت و از طليعهء بام تا نزديك شام حكايت تير و حسام در ميدان و از غرهء صباح تا طرهء رواح حديث اسنه و رماح « 1 » روان بود . عاقبت شيرازيان را از نواحى شهر بيرون كرد . چون شيرازيان را تير مراد بر هدف اجابت نرسيد و صبح سعادت از افق طالعشان ندميد از در صلح درآمده حلقهء موافقت جنبانيدند . چون شاه مظفر از جانب پدر رخصت نداشت آن سخن ناشنيده انگاشت . روزى امير شيخ يك سواره به دز « 2 » رفت و فرود آمد گفت :
نظم
بيا كه نوبت صلح است و دوستى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم از آنچه رفت حكايت
شاه مظفر چون آن صورت مشاهده كرد ديگر ابا مناسب نديد . بيرون آمده دست در آغوش « 3 » كردند و در حال هريك به مستقر خويش بازگشتند .
احوال كرمان و آمدن اوغانيان
چون اوغانيان از شيراز دو هزار سوار مدد يافتند ، به اتفاق امير سلطان شاه به در كرمان رفتند . جناب مبارزى به زخم تيغ خونخوار نگذاشت كه از چهار فرسنگى پيش آيند . امير شيخ ابو اسحق از ميبد به يزد رفته از سيد صدر الدين مجتبى التماس نمود كه
هامش
( 1 ) . اسنه جمع سنان است و رماح جمع رمح به معناى نيزه .
( 2 ) . مواهب : در دروازه
( 3 ) . ك ، ف : دست آغوش . تصحيح از مواهب الهى .