هرمان پهلو مىزد و از خوشى با رياض جنان دعوى مىكرد هرچند به واسطهء فترات اندك خرابى به او راه يافته اما چون مستى چشم خوبان خرابيى خوش بود و اگرچه به سبب تواتر حوادث احوالش پريشان شده اما چون زلف جوانان پريشانيى دلكش مىنمود . جناب مبارزى خطهء دلكش كرمان در تصرف آورد . ملك قطب الدين بن ملك ناصر الدين حاكم كرمان از آوازهء جناب مبارزى فرار كرده عازم خراسان شد و ملك معز الدين حسين را بر سلطنت كرمان ترغيب كرده نمود كه به عطفه عنانى در قبضهء اقتدار مىتوان آورد . ملك را خيال زلال اين معنى در مذاق طبيعت خوشگوار آمد و ايالات ممالك كرمان عفوا صفوا موافق طبع يافت . امير داود خططاى را با لشكرى چون خاره به آهندلى موسوم و چون كوه به تحمل مشاق موصوف چهار هزار سوار و پياده مصاحب ملك قطب الدين به كرمان فرستاد و در آن ايام اكثر راهها در بند بود . تردد تجار بر افتاده . لشكر خراسان به چهار فرسنگى كرمان رسيد و يك متنفس خبر نيافت و لشكر امير مبارز الدين محمد مظفر متفرق بودند . چه به واسطهء فترات در آن ولايت زرعى نبود و لشكر به هر جانب رفته بودند تا از تخفيف اخراجات بازار اسعار شكسته شود . ناگاه خبر آمدن سپاه بيگانه شنيد . با اعيان شهر مشورت كرده مجموع راه بىوفايى سپردند . جناب مبارزى با خواص خود خلوتى ساخته فرمود :
نظم
كه بىدل شدند اين سپاه دلير * ز شمشير ناخورده گشتند سير
به لشكر توان كرد اين كارزار * به تنها چه برخيزد از يك سوار
اتفاق نموده شبهنگام كه مركز خاك چون نقطهء خال دلبران سياه پوشيد و گيسوى شب چون طره خوبان مشكبار گشت عزيمت نمود . ملك قطب الدين بى مانعى و منازعى بار ديگر رايت استقلال برافراشت و متمكن بر سرير سلطنت نشست