چنين از خدا مىخواستند
مصرع
به غارت و تاراج برخاستند
و از ربع رشيدى و خانههاى وزيريان چندان مرصعات و اقمشه و امتعه و كتب نفس بيرون آوردند كه شرح آن را قلم رقم نتواند كرد و با آنكه ارزان مىفروختند جمعى مردم بىنوا از آنها جمعيت تمام اندوختند و زيادت از هزار خانه كه با وزير هيچ نسبت نداشت بدين بهانه غارت يافت و ارپاگاون را در ولايت سجاس گرفته و به اوجان برده چهارشنبه ثالث شوال سنهء 736 به دست كسان ملك شرف الدين محمود شاه اينجو دادند تا به قصاص رسيد و سر آيت
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً
« 1 » به ظهور آمد .
نظم
غم زير دستان بخور زينهار * بترس از زبردستى روزگار
و سادس شوال ، دلشاد خاتون را در اوجان دخترى آمد و امير على پادشاه به كلى مستقل شد و بر مقتضاى
إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
« 2 » دولت خود را از امرا مستغنى يافته با ايشان مشورت نمىكرد و در كار ملك مدخل نمىداد . امرا متنفر شده و اطاعت او را عيب دانسته دامن بر خود دركشيدند و مىگفتند :
مصرع
تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
امير على پادشاه كار نيابت به امير جمال الدين حاجى پسر تاج الدين على شروانى كه حاكم ملك عرب بود تفويض فرمود و او را چون بر آن دولت زيادت اعتمادى نبود چشم بصيرت برگشود و در ايام وزارت جز دلجوئى مردم نفرمود جزاه اللّه خيرا . زهى
هامش
( 1 ) . سورة الاسراء 33
( 2 ) . سورة العلق آيات 6 و 7