در زمان وفات سلطان و اجلاس ارپا خان در مملكت ديار بكر بود و او پدر بر پدر امير اويرات است از اولاد تنگز و اولاد او را با ارتق بوكا و اولاد او نسلا بعد نسل عداوت موروثى بود . شرح عداوت كه ميان تنگز و ارتق بوكا بوده در داستان مغولان مذكور است و بر مقتضاى الحب يتوارث و البغض يتوارث ، امير على پادشاه كه از احفاد تنگز بود ، بر سلطنت ارپا خان كه از احفاد ارتق بوكا بود و بىاستصواب او واقع شده راضى نبود و خرسند نمىگشت .
ذكر پادشاهى موسى خان و كيفيت آن
چون سلطنت بر ارپا خان به سعى وزير قرار يافت ، دلشاد خاتون از اردو بيرون رفته به جانب بغداد شتافت و در آن حال حامله بود . در راه به امير على پادشاه كه خال سلطان بود رسيد و او حق ولىنعمت رعايت كرده حرم او را در پناه خود محترم نگاه داشت و بر سلطنت ارپا خان انكار نموده با امراى اويرات كه تابع او بودند مشورت فرمود و صناديد اعراب را موافق ساخته مخالفت ارپا خان اظهار كرد و شهزاده موسى خان بن على بن بايد و خان بن طرقاى بن هولاگو را اسم پادشاهى داد و به ترتيب تمام روى به طرف اردوى ارپا خان نهاد و امير على پادشاه را حيلت و تزوير بر مزاج غالب بود و ظاهرا به طاعت و احياى شب و امر معروف و نهى منكر قيام مىنمود . به امراى اردو پيغامها و عهدنامهها فرستاد و هركه از ارپا خان متوهم بود پنهانى با او زبان داد و چون خبر عزم مخالف به ارپا خان رسيد حكم فرمود كه امرا چون اكرنج و حاجى طغاى و ارتق شاه و چوپان قتلغ با لشكرها روان شوند و دايرهآسا مخالفان را حلقه كرده چون نقطه در ميان گيرند . اما در جنگ درنگ مىكردند كه شايد صلح شود و لشكر تلف نگردد و پيغام مخالفان به وزير در كار صلح مكرر مىشد كه امير على پادشاه را امارت دهند تا به اردوى آمده فتنه تسكين يابد . وزير راضى نمىشد و مىگفت :