ديگر از هر مملكت كه مسخر گردانيد بزرگان و مميزان و مهندسان و ساير محترفه را به بلاد ماوراء النهر كوچانيد و آن معارف و مشاهير را در ماوراء النهر و تركستان متمدن و متوطن ساخت و آفتاب دولت او سايهء عنايت بر مفارق آن معارف انداخت . چنانكه در زمان وفات آن حضرت از اقصى تركستان تا اقطار مصر و شام و ديار مغرب از هيچ مملكتى نبود كه جمعى مشاهى معتبر و فوجى نحارير دانشور در سمرقند نبود .
ديگر حق تعالى آن حضرت را حلم و قوت نفسى ارزانى داشته بود كه در معارك و مهالك اصلا اثر وهم و خوف در جبين مبين ظاهر نمىشد . چنانچه در ايام مرض موت بىتحسر و تحير گوش هوش به فرمان
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
« 1 » داشته در مقام رضا و تسليم فرمود كه من در ميان شما يك دو روز بيش نيستم . امرا و اركان دولت دعاى جان درازى كردند .
نظم
جهاندار گفتا از اين درگذر * كه آمد مرا زندگانى به سر
به فرمان من نيست گردان سپهر * نه من دادهام گردش ماه و مهر
كفى خاكم و قطرهاى آب سست * كه دست عنايت مرا روى شست
ز پروردگيهاى پروردگار * به اينجا رسيدم سرانجام كار
در آن وقت كردم جهان خسروى * كه هم دل قوى بود و هم تن قوى
چو آمد كنون ناتوانى پديد * به ديگر سرا ، رخت بايد كشيد
مقصود آنكه در آن حال مستقيم احوال بود و دغدغه و اضطراب پيرامن ساحت جلال مجال نداشت و شرح اين حكايت « 2 » ، در ايام انجام دولت ، از مساعدت وقت مأمول
هامش
( 1 ) . سورة الفجر آيات 27 و 28
( 2 ) . ك : حكايات