خوانان :
مصرع :
كجا روم كه كمند تو مىكشد بازم
و در روز فرار نارى طغاى ، حكم يرليغ شد كه طاشتمور را گرفته آورند . ايلچى در ولايت قزوين ، به حدود قريه شهرستانك « 1 » رمضان ، وقت غروب رسيد . نوكرى پيش فرستاد كه مهمان مىرسد . طاشتمور مردى داهى و جربز بود . دريافت . خواست كه گريزد ، ايلچى رسيد و او را پرسش كرده گفت حكم يرليغ نافذ شده كه عزيمت خراسان فسخ كرده به سلطانيه آيى . طاشتمور دانست كه بوى خير از اين خبر نمىآيد .
خواست كه با هم افطار كنند . ايلچى مسموع نداشت و گفت حكم يرليغ سخت است .
او را به سلطانيه رسانيد و نارى طغاى آنجا بود . آن دو پلنگ گرگصفت را مقيد ساخته ، روز عيد فطر سنهء 729 كه فى الحقيقة عيد قربان بود ، ايشان را در سلطانيه به فنا رسانيدند و سر ايشان را به جاى سر دمشق خواجه از كنار قلعهء سلطانيه آويخت و خانههاى ايشان تاراج يافته روح دمشق خواجه مىخواند :
مصرع
هم از آن شربت كه دادى هم از آن شربت بگير
و امير على پادشاه را كه نسبت موافقتى مىكردند ، سلطان جهت خاطر والده كه برادر او بود ملتفت او نشد . اما از نظرش بيفتاد .
مصرع
از چشم عنايتش بينداز كه مرد
و خواجه علاء الدين را متهم ساختند و وزير نيكونهاد او را از آن ورطه خلاص داد و به حكم يرليغ به وزارت خراسان فرستاد و مصر خواجه كه مباشر قصد دمشق خواجه بود و در اين قضيه جزو علت گشته ، چون از ديرباز ملازمت سلطان كرده بود ، آسيبى به او نرسيد و اجازت يافته به موجب من نجا برأسه فقد ربح به طرف كرمان شتافت . اما
هامش
( 1 ) . نسخ : شهر سيامك . متن تصحيح قياسى است .