تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مراسلات طهران ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

صد و نوزده

قربانت شوم ! در خصوص رمضان باغ‌بان مسأله را استماع كردم كه لازم ديدم در اين موقع متعرّض مسألهء مزبور شده به تصديع خاطر شريف بپردازد . زمانى كه مشار اليه به تهران وارد شد ، تا زمانى كه اتاق در زمين ساخته نشده بود ، مدّتى در بيرونى منزل جديد الابتياع منزل نموده ، فرش و لحاف به او داده شد ، شام هم از اندرون براى او داده مىشد و در هر هفته يك نوبت آب‌يارى باغ را نموده ، روزها به نحوى كه اقتضا مىكرد ، از رسيدگى باغ غفلت نداشت . سركار مىدانيد اين باغ كه هنوز اشجار كهن مثمره ندارد و انبوه نشده است ، زحمتى ندارد ، غير از يك آب‌يارى . فقط رشوهء آن‌جا را هم قبل از آمدن مشار اليه اجرت داده ، در تمام باغ پراكنده نموده بودم . غالب روزها بىكار و بعضى روزها در بنّايى و تعميرات خانهء ابتياعى به ميل خودش مىايستاد ، قدرى بيل‌دارى مىكرد . همان زمان اين دقيقه به خاطرم مىگذشت كه شايد يك كسى به سمع شريف رسانيده كه رمضان در خانهء فلانى عملگى مىكرد . اجرت تمام آن روز را به او مىدادم ، تا زمانى كه به قلهك آمديم . قرار بود جناب آقا ميرزا آقا در خانه‌ها بنشيند كه خالى نباشد . چند روزى آمدن جناب آقا ميرزا آقا تأخير افتاد . بنّا هم در خانه به سركارى استاد كاظم كار مىكرد ، رمضان هم آن‌جا بود . هروقت به شهر مىآمدم به مشار اليه تأكيد مىكردم كه غفلت از كار باغ ننمايد . انعامى به او مىدادم . به او هم سپرده بودم كلونى به جهت درب باغ سفارش كرده ، بسازد كه هروقت بيرون مىآيد كليدى داشته باشد كه درب را از بيرون بسته باشد . هر سفرى كه به شهر آمدم مىگفتم :