صد و ده
محبوب جان من ! تعليقهء رفيعهء مورّخهء نوزدهم شعبان سركار عالى شرف وصول ارزانى داشت . از محضر استقامت مزاج قدّوسى امتزاج عالى ، نهايت مسرّت حاصل گرديد . در خصوص عمل باغ سركار مقرّب الخاقان ميرزا زين العابدين خان دام مجده شرحى نگاشتهايد و لفّا ارسال شد كه از ملاحظهء آن استحضار حاصل آمد . هزار تومان باغ بىآب را خريدن شرط عقل نيست . همينقدر شد كه سركار معزى اليه تلگرافى در اين باب به سركار عالى نمودند و پانزده قران وجه مخابره را از بنده دريافت و به تلگرافخانه دادند . اين هم يك ضررى شد . ممكن است زمينى ابتياع شود . در قلهك محلّ مرغوبى به سليقه درختكارى شده ، عمارتى هم به نحوى كه مطبوع باشد در آنجا ساخته شود كه به نصفهء اين قيمت تمام شود . وجه قيمت باغ مزبور بالسّويه ما بين طلبكاران داخله و خارجه تقسيم مىشود . اگر ما هم خريده بوديم ، از روى تقسيم ، سهم مىبرديم . نسبت به ديگران به ما اضافه نمىدادند .
در باب آمدن جناب آقا ميرزا سيّد مرتضى ، ده تومان براى مخارج راه گرفته ، پنج تومان هم به جهت مخارج خانهء خود به مساعده گرفتند و مقرّر است بيست و ششم شهر حال حركت نمايند . برادرى هم دارند ميرزا احمد نام ، به سنّ هفده هيجده سال ، كه براى خدمت خود به همراه مىآوردند . پسركى زرنگ و باهوش است . پانصد تومانى كه حواله فرموده بودند ، بهواسطهء ايّام عيد و بسته بودن بازارها و عدم اجراى امور در اينگونه روزها ، آقا ميرزا عبد اللّه صرّاف حواله به بنده را با جناب آقا عبد الحسين قرار داده بود كه بعد از سيزدهء عيد ، تنزيل آن را بدهد . معهذا چهار پنج روز قبل شاگرد خودشان را نزد مخلص فرستاد ، اكيدا وجه مزبور را مطالبه مىكرد و