ناصر الدين شاه كه قصهء رژى پيش آمد و مردم طهران به شاه شوريدند و بلوى نمودند و خطرهاى عمده براى دولت نمودار شد و مىگفتند بايد رژى در ايران موقوف شود ، شاه خود را در ارگ محصور ديده بيچاره مانده . از آنطرف يحيى خان مشير الدوله وزير خارجه از بددلى و نمك به حرامى شاه را وادار نمود كه خود را در امان دولت روس بدارد . فورا براى وزير مختار روس پيغام رفت كه من از امروز به بعد در حمايت شما هستم و بايد جان و مال مرا نگاهداريد . وزير مختار پيغام داد اگر چنين است شاه به خط خود اين مطلب را بنويسد . شاه به خط خود مطلب را نوشت و از براى وزيرمختار فرستاد . او تلگراف به روس زد . امپراطور جواب داد كه آسوده باشد و از امروز در حمايت است . « 1 » پس از اين واقعه امين السلطان صدراعظم پيش شاه رفت و از ماجرا باخبر شد . در حضور شاه فرياد كرد و به خود همى زد و لباس خود را پاره كرد و گفت چرا در اينگونه امور از من مشورت نمىكنيد . ايران را از دست داديد . شاه در اينوقت بيدار شد و ملتفت شد كه كار خطايى كرده و ايران را به روس داده . بهزودى آنها تملك خواهند كرد . خيلى شاه خود را باخت و به صدراعظم گفت اصلاح اين عمل را از تو مىخواهم .
صدراعظم فورا برفت و حاجى ميرزا حسن آشتيانى را ديد و گفت امروز چنين امرى روى داده چارهاش اين است كه شما و ساير رؤساى ملت بگوييد كه شاهى كه سلطنت خود را پناهى روس قرار مىدهد ما او را نمىخواهيم و بلوى خواهيم كرد و شاه و تمام فرنگىها را خواهيم كشت و يك تلگراف هم به مجتهد تبريز زد . فردا اهل طهران و آذربايجان شوريدند و همى گفتند ما شاه را نمىخواهيم و روسها را خواهيم كشت . چون خبر به شاه و صدراعظم رسيد به حكم صدراعظم به وزيرمختار روس خبر دادند . آنها دستپاچه شدند و خيلى ترسيدند . صدراعظم نيز به وزير مختار گفت از امروز شما در حفظ ما نيستيد . زيرا كه خود من و شاه در معرض تلف مىباشيم . وزيرمختار زياد بترسيد گفت پس چه بايد بكنيم ؟
هامش
( 1 ) . اين مطلب كاملا دروغ است و ناصر الدين شاه در هنگام پيشامد رژى شصت ساله و در حقيقت پختهتر از آن بود كه به تلقين يحيى خان مشير الدوله خود را در پناه دولت روس قرار دهد . در مقابل ، اين امين السلطان بود كه به سفارت روس رفت و خود را در خدمت آنان قرار داد .