و نه ( 9 ) دليل داشتم براى نرفتن .
روزى به انجمن دعوت كردند و تضييق شديد نمودند و بناى بىحرمتى گذاشتند و مخصوصا پاپى مجتهد بودند . من گفتم : آقايان مهلت بدهيد تا با ساير عقلاى قوم مشاوره بشود . گفتند : بيائيد دم پنجره اين حرف را بزنيد ، خواستند مجتهد سرپا ايستاده اين حرف را بزند او تمكين نكرد ، مردم شوريدند من اوقاتتلخى كردم سرپا ايستادم كه نطق نمايم ، گفتند : دم پنجره بايست و بگو اهل حياط بشنوند قبول نكردم و نشستم . بعد عقلاء راضى شده صلح دادند و همانجا كه نشسته بودم پاشده همان حرف را گفتم و مردم ساكت شدند بعد عقلاى قوم دست برداشتند . نيت حضرات بر اين بود كه مجتهد را بفرستند يعنى حضور او را در شهر روا نمىدانستند و به اين عبارت ميخواستند دفع نمايند و مرا هم جزو او ميكردند كه در دار الشورى ناظر او باشم ، به اعتقاد ايشان مانع بشوم از اينكه طور ديگر بشود .
اختلاف ميان واعظين
در اين ايام ميان واعظين اختلاف شديد بود از همديگر شكايت داشتند و آقا ميرزا على اكبر معتقد بود كه شيخ سليم و ميرزا جواد از امام جمعه پول گرفتهاند كه تقويت از جانب او نمايند . 24 ماه اعضاء انجمن در مجلس بودند اين خبر را محقق كردند قرار دادند ، روز شيخ سليم و ميرزا جواد را طرد نمايند . صبح شد علما را به انجمن احضار كردند ، من دير رفتم وقتى رسيدم كه جناب مجتهد به شيخ سليم پرخاش كرده و يك سيلى به او زده بود ، بعد حكم نفى او را خواستند من ايستادگى كردم بعد از مكالمه زياد مرا اقناع كردند يعنى اكثريت از جانب ديگر شد درثانى اصناف توسط كردند موقوف شد ، ميرزا جواد هم نرفت .
وقت عصر حاميان شيخ سليم در انجمن جمعيت كرده قيلوقال كردند مرتضوى و