شكايت كردند ، حوالى ظهر نير السلطان حسب الاحضار انجمن از جانب وليعهد آمد مذاكرات شد ، رفت پيغام آورد ملت قبول نكرد ، علماء را مانع از خروج شدند بالاخره قرار شد هيئتى از علماء بحضور برود ، شب نهم هيئتى رفت وليعهد توپ بست كه من از بستن بازار نميترسم و واهمه ندارم ضرر آن به ملت است نه به من و اين مجلس شما كه چند نفر تاجر در نيمكت آنجا نشسته چه شأنى دارند ؟ مجلس 25 را مرتب و منظم نمايند تا من هم تقويت بكنم و الا صريحا مىگويم من به اين مجلس شما تقويت نمىكنم هروقت منظم شد از من تقويت بخواهيد . بعد فرمود شما همه وكلاء من هستيد برويد مجلس را نظم بدهيد .
روز شد ، من بانجمن رفتم ساير آقايان كه شب آنجا بودند تشريف نياوردند ، صحبت از ترتيب انجمن شد ، قرار شد به آقايان رقعه بنويسند و وقت عصر به خانه ملك التجار دعوت نمايند ، وقت عصر من دير رفتم ساير آقايان آمدند صحبت شد ، ديدم كه آقايان خود را مكلف نمىدانند و گفتند ما را احضار كردهايد چه حرفى داريد ؟
گفتند وليعهد فرمود ترتيب مجلس را بدهيد ، فرمودند وليعهد فرمود در حضور خود من باشد . گفتم : اين قيد نبود ، اختلاف در نقل شد .
مجتهد و حاجى ميرزا محسن آقا گفتند : قرار شد انعقاد مجلس حضور وليعهد بشود . من و آقا ميرزا فضلعلى 26 آقا گفتيم قيد حضورى نبود . من سكوت كردم و گفتم سهو كردهام عذر ميخواهم و معلوم كردم كه نفس 27 رسيده است بعد كه كمكم حرف شد ، حاجى ميرزا محسن آقا پريد و گفت : من غير آنچه حضرت پيغمبر آورده چيز ديگرى نمىدانم ، ديدم كمكم بناى تكفير هست . گفتم : آقا اگر در ده شما دعوائى بشود چه مىكنيد ؟ گفت : بكدخدا رجوع مىكنم گفتم : بسيار خوب چرا آنجا رجوع ميكنيد ، اين مجلس را ترتيب نمىدهيد و نمىخواهيد منظم باشد ؟ ديگر سكوت كردم تا آخر مجلس و ابدا حرف نزدم و مردم فهميدند كه من دلتنگ شدهام ، مجلس متفرق شد .
مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام شهيد تبريزى ( فارسى ) — صفحة 37
مساهمون: ميرزا على تبريزى ( شهيد )
ص٣٧