عرض مىشود . رقيمه مباركه مورخ 17 ماه حال شرف وصول بخشيد از طرفى موجب تشكر و مسرت و از جانبى مايه حسرت و ملال گرديد . نه دل دارم و نه دماغ و نه قوت چشم ، با وجود آن عرض مىكنم :
« از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار * آن تحمل كه تو ديدى همه بر باد آمد »
. . قربانت شوم ، مرا با زبان خوش ملامت ميفرمائيد كه چرا دم فروبسته و كاغذ دريده و قلم بشكستهام نميدانيد يا عمدا تجاهل العارف ميفرمائيد ، مگر نميدانيد كه علت چيست ؟ [ اين موقع قشون روس در تبريز بوده . م ]
بنده از شوال 325 همان ايام كه در تبريز شرف حضور داشتيد ، انزوا كردم و ترك مسجد و منبر و محراب نمودم و گوشه فراغت را پسنديدم چرا كه در مقارنه زحل و مريخ فراغت اولى است .
بعد كه مقدمه معلومه سال گذشته به ميان آمد در خانهام را بستم و خاكريزش نمودم و سختتر از سابق بالمره و يكبارگى چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست . . .
شهر محصور شد باز در سر و خفا مشغول اصلاح بودم و زمزمه مىكردم و حرفهاى نامناسب مىشنيدم ، رفتهرفته كار بشدت كشيد پاى ثباتم از جا نرفت و مسلك اصلاحيم را از دست ندادم و بدون اطلاع يا شور از احدى 27 صفر 1327 عريضهء تلگرافى بحضور اعليحضرت همايونى مخابره نمودم ، بالاخره سر به دامن گذاشته و باستظهار رحمت تامهء خداوندى بباسمنج رفتم و در قلب اردوى دولتى بىبيم و هراس آنچه وظيفه دولتخواهى و وطنپرستى بود گفتم و در راه فقرا و ضعفا توبره گدائى به گردن انداخته نان خواستم ( اين عبارت را حمل بر مبالغه نفرمائيد . بلكه به همين عبارت مىگفتم ) اعتنائى بر شانم نشد به آستان مبارك همايونى عرض كردم . به حضرت اشرف