تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام شهيد تبريزى ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
امجد آقاى سعد الدوله اظهار نمودم به هيئت مخاطبين محترم عرضه داشتم ، حضرت اقدس و الا نايب السلطنه را شفيع كردم و اينك تلگرافاتم حاضر است كه صرفهء دولت و ملت را گفتم و انذار اين عواقب وخيمه را صريحا كردم ، تا بالاخره پاى اجانب باز شد و سخن ديگر آغاز كردند و شد آنچه نبايستى بشود . 15 ربيع الآخر به شهر مراجعت كردم در 18 ماه به خدمت ماسواى حضرت اقدسيه و 22 به خدمت حضرت اشرف آقاى رئيس الوزراء تلگرافى مفصل عرض كردم . جواب ندادند ، در 21 ماه تلگرافچى تهران اسم بنده را نيز در جمله اشخاصى كه بايد حاضر بشوند برده بود ، بالضروره در تلگرافخانه حاضر شدم ، كسى از من نپرسيد « آخوند حالت چون است ؟ » و اظهار لطفى نشد . . . بنده كه طالب مقامات بديع الزمان يا حريرى يا حميدى نبودم و در عرض پاره مطالب يعنى آنچه بعقلم ميرسيد مضايقه نكرده‌ام و اين‌قدر بر علمم افزود ( چون از اول ميدانستم چه‌خبر است ) كه وجود و عدم يكسان است بلكه عدم رجحان دارد ، يا اسرار ديگر كه نميگويم . نهم ماه حال مقدمه « حكم‌آباد » به ميان آمد تلگرافا عرض كردم بلكه وزراء فخام بتاسى پيغمبران عظام شكسته نفسى فرمايند ، آن نيز حكايت سنگ و سبو را گرفت و خيالم نقش‌برآب شد بالاخره همان شد كه شاعر گفته :
ترسم كه رفته‌رفته به بيگانگى كشد * از من تكاسلى و ز جانان تغافلى
مجملا نتيجه اين سفر باسمنج و آن مخابرات و مخاطرات براى بنده حاصلى نداد الا خسران مايه و شماتت همسايه و از همان باسمنج برفقاى راه گفته بودم كه مرا رسم همان رسم قديم است كه كنج ويرانه خويشتن را پيش و دنباله كار خويش خواهم گرفت و به همان وعده نيز وفا كردم . حالا صريحا عرض مىكنم دوست عزيز و محترم به حمد اللّه چشم بينا داريد و گوش شنوا و در مركز نشسته از همه‌جا بااطلاع هستيد ، چرا همديگر را بايد اغفال نمائيم ، حرفى كه در بالاى منبر گفتم و به اردوى باسمنج نيز نوشتم بظهور
مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام شهيد تبريزى ( فارسى ) — صفحة 302 | ميرزا على تبريزى ( شهيد ) / نصرت الله فتحى