پيوست ، ديگر هرچه ورجهيم و فروجهيم جز محكم كردن بند حاصلى ندارد . اينكه ملت است حالش اين است آنكه دولت است وضعش آن . بنده كه به حمد اللّه در هيچ مركز راه ندارم و عرايضم لغو است . خوب خاطرم آمد شعر تركى حاجى مهدى شكوهى ( مراغهاى ) كه مىگويد :
خرد مفلسى معرفت كاسبى * جفنگ ايشلرون شاه طهماسبى
قربانت برم . من نمىتوانم ابن الوقت بشوم اگرچه صوفى ابن الوقت باشد با وجود آن عرض امروزى را بفردا نمىافكنم .
بيا ساقى از من برو پيش شاه * پس آنگه بكو كاى شه جم سپاه
دل بينوايان مسكين بجوى * پس آنگاه جام جهانبين بجوى
اگر ميتوانيد عرض نمائيد كه اى تصدقت بروم همينقدر توقع دارم كه لااقل اينقدر تصديق فرمايند ، كه اين حقير در عرايضى كه مىكردم خيانت بدولت و ملت و مملكت نمىكردم و باز نخواهم كرد مذهب عاشق ز مذهبها جداست مسلك من اصلاحى است ، اما حيف كه مسلكى است كه كسى خريدارش نيست عرض نمائيد كه من بدبخت داد ميزدم عرضم به جائى نرسيد اما آيا ثابت شد كه من راست مىگفتهام ؟ و غرض جز حفظ سلطنت و ملت و مملكت نداشتهام و بالاخره معلوم شد كه خادم كيست و خائن كيست ، من ايرانى هستم و ايرانىنژاد و جز ، ايران و ايرانى را طالب و جالب نيستم ، باز افسوس و صد هزار افسوس ، اسف بنده از آن نطقهاى مفصل و مواعظ مكمل است كه در انجمن يا در مسجد در ملاء عام كردم و بر حكام و امناء دولت همه گفتم ولى هباء منثور شد .
اواخر ايام محاصره در اردوى مراغه و باسمنج در حقم چه گفتند و چه كاغذى به من نوشتهاند ابدا عرض نمىكنم كسى را كه از خدا نترسد و در حق من بهتانى به اين شگرفى بگويد كه فلانكس كفن پوشيد و ميدان مشق رفت در سنگر حاضر شد و حال آنكه