از بصره بهتر و درسترست . و قديما آنجا هيچ عمارت نبود .
بغداد
ابو جعفر منصور بنا فرمود در سال صد و چهل و سه از هجرت . و فرمود كه بر لب دجله جاى طلب كنند كه آنجا شهرى بزرگ بنا توان كرد . و مهندسان و حكيمان را بدين مهم بفرستاد و گفت : " جايى خواهم ميان بصره و موصل تا از همه جاى نعمت آنجا آورند . و ايدون خواهم كه هواى آن شمالى باشد و از باد جنوب نيز بهرمند باشد تا سرما نباشد ، و ميوهها زود پخته شود . " پس يك سال مىگرديدند تا آنجا كه امروز بغداد است اختيار كردند ، و منصور را خبر كردند . و چشم او درد مىكرد .
قصد راه كرد و آن طبيب ترسا ، كه معالجهى چشم او مىكرد ، گفت : " يا امير المؤمنين صبر بايد كردن تا چشم بهتر شود . " گفت : " توقّف برنمىتابد . " طبيب از احوال آن بازپرسيد ، گفتند : " امير المؤمنين شهرى بر لب دجله بنا خواهد فرمود . " طبيب گفت : " من در كتبهاى ما خواندهام كه ملكى باشد كه نام او مقلاص باشد ، او بر كنار دجله شهرى بكند كه تا قيامت بماند . " اين حكايت با منصور بگفتند . منصور گفت : " مرا در كودكى مقلاص گفتندى . " و مقلاص كسى باشد كه به فلاخن بسيار بازى كند . پس منصور در سال صد و چهل و چهار آنجا شد ، و آنجا كه فرات در دجله مىآميزد ، اختيار كرد . و آنجا ديهى بود خراب كه آن را مدينة العتيقه خواندندى و ديگر همه مرغزار بود و نيستان بر لب دجله ، و به ميان آن درختان اندر صومعهيى بود ازان ترسايى . منصور از بهر تماشا مىگرديد . چون بدان صومعه رسيد ازان راهب پرسيد كه : " اينجا شهر نشايد كرد ؟ " راهب چون منصور را تنها ديد ، نشناخت . گفت : " تو بارى نتوانى ، امّا كسى ديگر تواند . " منصور گفت : " كسى ديگر كه باشد ؟ " گفت : " ملكى باشد كه او را ابو دوانيق خوانند ، و آنجا كه فرات در دجله مىآميزد شهرى بنا كند بزرگوار . " منصور بخنديد و گفت : " ابو دوانيق منم . " - و او را از بخيلى كه بود ابو دوانيق گفتندى - و منصور بفرمود تا مهندسان خطّها دركشيدند ، و كويها و بازارها و مسجد جامع باديد آوردند كه اين ساعت جامع المنصور خوانند . و جامع الرّصافه و قصرها و ايوانها و روستايها از بيرون شهر رقم زدند ، و باغها و آسياها همچنين همه باديدار آوردند . و منصور بفرمود تا خشت زدند ، يك گز اندر يك گز ، يك بدست پهنا .