خلافت معاوية بن يزيد بن معاويه سه ماه و بيست روز بود ، دو روز ديگر * گفته است .
و به ديگر روايت به هيچ كار نرسيد ؛ و در چند تاريخ خود ذكرى ندارد .
نسب : ابو مروان معاوية بن يزيد بن معاويه ؛ مادرش : امّ هاشم - و امّ خلف نيز گويند - بنت ابى هاشم بن عتبة بن ربيعه ؛ به دمشق بمرد هم اين سال ، و عمرش بيست و يك سال و شش ماه بود ، و وليد بن عتبه بر وى نماز كرد ؛ وزير : سليمان بن سعد * بود و ابن سرجون * ؛ نقش خاتم : باللّه نفس * معاويّة ؛ حليت : مردى بود به لون اسمر ، بسيار موى و سياهموى - و اللّه أعلم بالصّواب .
[ خلافت عبد الله بن الزّبير ] * . . . و به روايت ديگر نه سال گويند .
مدّتى حصين بن نمير او را حصار داد . چون يزيد درگذشت معاويه * ، مروان بن الحكم به دو سپاه فرستاد . و ازان پس كه ايشان را بپراكند برادرش ، مصعب ، را به كوفه فرستاد به حرب مختار بن ابى عبيد ، و مختار را بكشت . و باز عبد الملك بن مروان به كوفه رفت به عهد خويش ، و مصعب را بكشت . و ازان پس حجّاج يوسف را به حرب ابن الزّبير فرستاد ، تا باز مكّه را حصار گرفتند و منجنيق مىانداختند بر كعبه ، و به آتش و * كسوت خانه سوخته شد . و به روايتى گويند سوختن پوشش خانه به وقت حصار حصين بن نمير بود . و ابن الزّبير خانهى كعبه را فراخ كرده بود ، و حجّاج بهرى ازان به منجنيق بيران كرده بود . و چون از ابن الزّبير فارغ شد به همان اساس اوّل بازبرد و آبادان كرد . و بر عاقبت ابن الزّبير كشته شد ، و حجّاج او را بر دار كرد ، و سهشنبه بيست و هفتم ماه جمادى الآخر سال هفتاد و پنج . و هفتاد و سه عمرش بود .
مگر شام و ديگر بلاد اسلام و عراقين و خراسان ، جمله در بيعت ابن الزّبير بودند . و حجّاج سوگند خورد كه او را از دار فرونگيرد ، مگر مادرش شفاعت كند ، أسما ذو النّطاقين * . چون مادرش را بگفتند ، گفتا : " نگويم . " و روزگارى بر دار بماند . و مادرش ، اسما ، را چشم نابينا بود ، وى را همىبردند زير دار . پاى پسرش ، عبد اللّه ، بر روى مادرش آمد ، گفت : " اين چيست ؟ " يكى گفت : " اين پاى عبد اللّه است ، فرزندت . " گفتا : " ما آن هذا الرّاكب ان ينزل . " يعنى وقت نيامد كه اين سوار فرود آيد ؟ اين سخن حجّاج را بگفتند ، گفت : " شفاعت كرد . " و بفرمود تا عبد اللّه
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٣٧