ابو سفيان آن نيز همىدانست از ضعف حال پيغامبر به ابتدا و سببها ، با ملك بگفت . ملك گفت : " سيرت پيغامبران چنين باشد . " چون ايشان به درآمدند ، بو سفيان گفتا : " همىبينيد كه ملك روم هرقل ، از محمّد بترسيد . " و دست بر دست همىزد . پس ملك گويند رسول پيغامبر را گفت : " من دانم كه محمّد حقّست و ايمان آوردم . و ليكن فلان اسقف را بگوى تا با ؟ ؟ ؟ ما بازگردد ، و مردمان را به مسلمانى خوانيم . " چون اسقف را بگفتند ؟ ؟ ؟ ملك آمد و گفت : " درست پيغامبرست كه عيسى پيغامبر از وى خبر داده است ؟ ؟ ؟ كه بيرون آيد . " ملك گفتا : " هم ترا بايد گفتن . " و ملك بر منظره رفت ، و مهتران روم را به سراى ملك الرّوم جمع كردند ، و اسقف بيامد . پس ملك از بالا گفت : " اين رسول ازان محمّدست ، و ما را همى دعوت كند . " اسقف برخاست و گفت : " دين او حقّست ، كه ذكر وى در انجيل نوشته است . و هنگام فرستادن اوست . ببايد گرويدن . " بعد ازان غلبه برآوردند و اسقف را بكشتند . ملك از بالاى منظره گفتا : " ساكن باشيد ، كه من شما را خواستم كه بيازمايم ، و پاسخ خود فرستم . " و مهتران را به خشنودى بازگردانيد . پس با رسول گفت : " من مسلمانم . پاسخ قوم شنيدى ؟ ازين بزرگتر مرد نبود و نباشد كه او را بكشتند . و اگر من همچنان خطاب كردمى با من همان كردندى . " پس بدينسان پاسخ كرد و رسول را خبر داد . و گويند پيغامبر را هديه فرستاد .
حديث ملك عمان
وى عمرو بن العاص را پاسخ نيكو داد . و روايت كنند كه مسلمان شد و جواب نامه نوشت .
السّنة السّابعة
در محرّم غزو خيبر بود ، و گشادن حصار ، و تزويج صفيه با پيغامبر عليه السّلام ، و باز صلح كردند با فدك . در صفر زن جهود پيغامبر را زهر داد بر بزغالهى بريان كرده ، تا خداى تعالى به سخن آوردش و گفت : لا تاكل منّى يا رسول اللّه فانّى مسمومة ، بعد ازان كه پيغامبر لقمه به دهن اندر نهاده بود و خاييده ، و اين هم از معجزات بود . و اندر ماه ذو الحجّه * پيغامبر عليه السّلام به عمرة القضا رفت و حجّ كرد . و پيش ازين غزو وادى القرى بود ؛ و آن چهار سپاه ، كه به تاختن فرستاد به جايها ، اندر ذى قعده بود - چنان كه گويم .