تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
نگرم . و اگر چنان كه نيايد ، سپاه فرست ، تا او را بند كنند و بياورند به حضرت . " خداوار السّهمى * نامه‌ى دريده برگرفت و سوى پيغامبر بازگشت و از پاسخ خبر داد . پيغامبر گفت : " ايشان دين خويش دريدند . " پس چون نامه به باذان رسيد دو مهتر سخن‌گوى را سوى مدينه فرستاد بدين كار ، و پيغامبر ايشان را به خانه‌ى سلمان فارسى فرود آورد . و اندرين نيز خلافست ؛ بعضى گويند شش ماه رسولان را باز داشت ، و گويند دران چند روز بود ، و ايشان سخت گرفتند بر پيغامبر عليه السّلام به پاسخ كردن . و مشركان شادى همىكردند و مىگفتند : " پادشاه عجم قصد محمّد مىكند ، كجا طاقت دارد ! " پس جبرييل آمد و پيغامبر را عليه السّلام آگاه كرد كه اين ساعت پرويز را پسرش ، شيرويه ، بفرمود كشتن . پيغامبر رسولان را بخواند و اين سخن بگفت و فرمود كه : " شما سوى باذان بازگرديد و بگوييد تا مسلمان شود و بهشت يابد ، و يمن را به وى دست بازدارم . " رسولان ازين سخن خيره شدند و گفتند : " سخت عظيم بزرگ سخن همىگويى . و ازين سبب ترا نيك نيايد اگر خلاف باشد . " پيغامبر عليه الصّلوة و السّلام فرمود : " درين هيچ شكّ نيست كه خداوند تعالى او را بكشت . و پسرش را بر وى بگماشت . " و ايشان سوى يمن بازگشتند . و روايتى هست كه چهار تن بودند از مهتران عجم ، و بران زينت ايشان پيش پيغامبر عليه السّلام آمدند ، به كمرهاى زرين ، ميان سخت كرده و ريشها سترده و سبلتهاى دراز فروگذاشته . چون سخن گفته بودند ، پيغامبر گفتا : " اين چه شكلست ؟ " گفتند : " أمرنا خدايكان بقصّ اللّحى و عفو الشّارب . " يعنى كه ما را خدايگان فرمود كه ريش پست كنيم و سبلت بگذاريم . پيغامبر عليه السّلام گفت بر خلاف ايشان : " أمرنى ربّى بعفو اللّحى و بقصّ الشّوارب . " يعنى مرا خداى من فرموده است كه سبلت بكاهيد و ريش بگذاريد . پس چون پيغامبر عليه السّلام حديث كشتن پرويز بگفت ايشان درين مناظره‌ها كردند . و چون جدّ پيغامبر شنيدند دران ، يكى مرد از ميان از نگين انگشترى زهر برمكيد و بمرد . و ديگران تاريخ آن روز و آن ساعت برنوشتند ، و سوى باذان آمدند و او را از گفت پيغامبر و آنچه رفته بود خبر دادند . باذان گفت : " چند روز توقّف كنيم . اگر اين سخن درست گردد پس او به حقّ پيغامبرست و به دو بايد گرويدن . و اگرنه سپاه بريم و چنان كه شاه فرموده است بكنيم . " پس همان روز جمّازه سوارى برسيد از شيرويه و باذان را فرموده كه : " بيعت ما از اهل يمن بستان ، كه پادشاهى فلان روز به ما گشت . و اين مرد را كه دعوى پيغامبرى مى