عظيم به آتش سرخ كردند و به مغزش فروگذاشت ، نمرد . پس بفرمود تا ديگى آب بجوشانيدند عظيم ، و جرجيس را بسته در آنجا افكندند و بىاندازه آتش مىكردند ، و آب مىجوشيد ، و هم نمرد . ملك گفت : " درد همىنيابى ؟ " گفت : " خداى تعالى درد از من بازدارد . " پس ديگر باره بفرمود تا او را به ميخ آهنين بر زمين بدوختند و سنگى عظيم به چندين مرد بياوردند و بر پشتش نهادند . چون شب درآمد خداى تعالى فرشتهيى را بفرستاد و او را پيغامبرى داد ، و گفت از پيغام حقّ تعالى كه :
" اين دشمن من ترا سه بار بكشد ، و من ترا زنده كنم . پس ترا بپذيرم . و جرجيس را بازگشاد و از زندانش بيرون آورد . ديگر روز پيش ملك بايستاد و دعوت كرد . ملك وزير را گفت : " چه تدبير است . " جادوان را بياوردند تا عجايبها نمودندش پيش ملك ، از صناعت خويش . ملك شادمان گشت و گفت : " اين مرد را سگى گردانيد . " و ايشان افسونها كردند و قدحى آب جرجيس را دادند ، تا بخورد . و هيچ نبود . گفتند : " اى ملك كار او جادويى نيست . " پس ملك گفت : " اين كرسيهاى چوبين به همان درخت كه بوده است باز بر و باز بيرون آور ، تا به خداى تو بگروم . " جرجيس دعا كرد ، و همچنان ببود . و هم نگرويد و گفت : " جادويى است . " پس يكى از وزيران گفت : " اين را به من ده تا چنانش بكشم كه زنده نگردد . " و صورتى از مس بفرمود كردن و جرجيس را دران ميان كرد و بسيارى نفط و گوگرد اندر ريخت و آتش درزد . خداوند تعالى ميكاييل را بفرستاد تا آن صورت بر زمين زد . بانگى سهمناك برآمد ، و مردمان بيهوش شدند . چون به عقل بازآمدند جرجيس را ديدند آنجا ايستاده . ملك گفت : " به گرسنگى بيازمايم . " او را در خانهيى بازداشتند . ستون خانه به فرمان خداى تعالى سبز گشت و ميوه بيرون آورد . ديگر باره چون رفتند جرجيس را ديدند زنده ، از خانه بيرون آوردند و ميخها بر زمين فروبردند و فرودوختند و شمشيرهاى فراوان در زير گردونى سخت كردند و آن گردون بر پشت جرجيس براندند تا پاره پاره شد . و ازان پارههاى گوشت در پيش شيران گرسنه افكندند تا بخوردند . چون شب اندرآمد خداى تعالى جرجيس را زنده كرد . ديگر روز پيش ملك بايستاد ، و او را به خداى خواند . ملك گفت : " من از كار تو عاجز گشتم . اين بت مرا سجده كن ، تا من به خداى تو بگروم . " گفت : " روا باشد . " و بانگ به شهر اندرافتاد كه جرجيس بت را سجده خواهد كردن ، و همه خلايق روز ديگر بيرون رفتند . پس جرجيس گفت : " يا ربّ اين ملك عظيم دليرست به تو ، و ايمان همىنياورد . او را هلاك كن و مرا
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص١٧٩