صورتى ديگر پيش ابراهيم آمدند . و ايشان را گوسالهى بريان كرده پيش نهاد كه مهمان دارد بر عادت . چون بدانست كه نه آدمىاند عظيم بترسيد ، تا ايشان او را به اسحق و يعقوب بشارت دادند ؛ قوله تعالى :
فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ .
« 1 » و بعد از هلاك قوم خويش لوط پيش ابراهيم آمد و او را بسيارى خبر داد .
و ازان پس اسحق بزاد ساره ، بدان پيرى ، به قدرت ايزد تعالى .
و ازين پس ذبح اسمعيل بود ، و خواب ابراهيم تا اسمعيل را به كوه بردن و كارد بر گلو نهادن ، تا آواز آمد كه :
يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا .
« 2 » و چون جبرييل عليه السّلام كبش بياورد ابراهيم قربان كرد . و به روايتى گويند اسحق بود كه ابراهيم قربان خواست كردن . و ليكن اسمعيل حقيقتتر از قول پيغامبر ما صلّى اللّه عليه و سلّم ، كه فرمود : أنا ابن الذّبيحين . يكى اسمعيل را خواست و ديگر عبد اللّه ، پدرش ، را كه نذر كرده بود عبد المطّلب به قربان فرزندى . و پس قرعه بر عبد اللّه آمد تا صد اشتر فدا كرد . و قرعه بر شتر آمد ، و اين رهنمونى ، زنى كهّانه كرد .
پس خداوند تعالى ابراهيم را و اسمعيل را فرمود تا بناى كعبهى مقدّس برآوردند ، چنان كه گفت :
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ .
« 3 »
و اندر تاج تراجم چنان خواندم كه ابراهيم عليه السّلام سخن به سريانى گفتى و اسمعيل به تازى . و سخن يكديگر بدانستندى ، و ليكن پاسخ بر زبان خود دادندى .
پس چون در كار ايستادند ابراهيم به سريانى گفت : " هب لى كيبا . " يعنى سنگ نيك مرا ده . و اسمعيل گفت : " هاك الحجر . " يعنى بستان سنگ . *
و حجر الأسود گويند در اوّل سنگى اسفيد بود ، چون طوفان بود آن را به كوه بو قبيس پنهان كردند . و بدين وقت جبرييل عليه السّلام ابراهيم را هدايت كرد و حجر بياورد و راست آمد بر ركن كعبه ، كه همانقدر جاى بود . بعد از روزگار و بسودن مشركان و زنان ناپاك سياه گشت . پس ابراهيم و اسمعيل عليهما السّلام بپرداختند از خانه و خلق را به حجّ خواندند ، چنان كه گفت :
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا .
« 4 » خداى تعالى همه را بشنوانيد اندر اصلاب پدران تا قيامت ، و هركسى را
هامش
( 1 )Sure 11 , Teil von Vers 71 .( 2 )Sure 37 , Teil von Vers 104 u . 105 .( 3 )Sure 2 , Teil von Vers 127 .( 4 )Sure 22 , Teil von Vers 27 .