عجب ؟
و چون مريم را شكم بزرگ شد و وقت بارنهادن آمد ، از مردمانش شرم آمد . از مسجد به تنها بيرون آمد و به صحرا شد و درد زادن بر وى پيدا گشت . از دور يكى درخت خرما ديد خشك شده ، مريم پيش آن درخت شد و بنشست و عيسى از وى جدا شد . و چون عيسى به زمين آمد ، پيش آن درخت خشك ، نه آب بود و نه گياه . خداى تعالى يكى چشمهء آب پيدا گردانيد تا مريم خود را و عيسى را بدان چشمه بشست . و خداى الهام به دل مريم اندر افكند كه درخت خرما را بجنبان . مريم آن نخل را بجنبانيد .
در ساعت تازه شد و برگ بيرون كرد و بر بياورد و رطب از او بيفتاد و مريم بچيد و بخورد . جبرئيل بيامد و گفت : « اى مريم ! بشارت باد تو را به اين پسر مبارك ، او را برگير و باز مسجد شو و امروز هيچ سخن با كس مگوى . » مريم عيسى را برگرفت و به مسجد درآورد . همهء مسجد و بنى اسرائيل و زكريّا عجب بماندند و گفتند : « چيزى منكر آوردى ، بگوى كه اين فرزند از كيست ؟ » زكريّا ايشان را گفت : « مريم زنا نكرد و اين كودك پاك است . » قبول نكردند و از مريم پرسيدند . مريم سخن نگفت و اشارت كرد كه از طفل سؤال كنيد . ايشان گفتند : تو افسوس مىكنى بر ما ، و الّا ما چگونه از طفل يك روزه سؤال كنيم ؟ خداى تعالى عيسى را به سخن آورد و گفت :
« إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا . »
« 1 »
و آن روز كه عيسى از مادر جدا شد ، همهء بتان روى زمين نگونسار شدند . و ملكى بود اندر بيت المقدس نام او « هيردوس » . منجّمان گفتند كه اين پسر در جهان آيتى خواهد شد . قصد كرد كه او را بكشد . مريم عيسى را برگرفت و يك ماه از بيت المقدس برفت و عيسى را به زمين شام و دمشق برد ، و درويش بودند ، و عيسى را با خود همىداشت چنان كه گويند گهوارهء عيسى به پشت گرفته بود ، و خوشه مىچيدى تا عيسى دوازده ساله شد .
و اندر اين ده كه مريم و عيسى بودند ، مردى دهقان بود كه هر روز درويشان را طعام دادى و مريم و عيسى را بسيار دادى ، و مردى از نيكمردان بود . يك روز از خانهء اين
هامش
( 1 ) . سورهء « مريم » ، آيهء 31 و 32 .