تعالى به جهت خورش ايشان ترنگبين « 1 » فرستاد تا هر شب بر سر خارها افتادى و ايشان مىخوردندى . و آرزوى گوشت كردند . خداى تعالى مرغانى فرستاد كه آن را « سلوى » گويند ، چندانكه عدد آن خداى داند ، و به پارسى نام آن مرغ جغد است ، بيامدندى و به زمين نشستندى و هركس دست فراكردى و بگرفتى و بخوردى . و اين ترنگبين امروز بر سر آن خار مانده . و اين مرغان در حوالى آن شهرها هستند ، مرغكى سرخ است همچند كبكى ، گوشت او چون گوشت كبك .
پس بنى اسرائيل آب خواستند . خداى تعالى موسى را گفت كه عصا بر سنگ زن .
موسى عصا بر آن سنگ زد كه از طور سينا با خود آورده بود . از آن سنگ دوازده چشمهء آب روان شد . و گفتند ما را در اين بيابان خانه نيست و آفتاب گرم است . موسى دعا كرد .
خداى تعالى پارهاى ابر فرستاد و مقدار آن زمين بر سر ايشان بايستاد . و گفتند ما را جامه بايد . خداى تعالى آنجامهها كه بر تن ايشان بود نگاه داشت تا كهنه نشد و ندريد و وسخ « 2 » نگرفت و هر كودكى كه بزادى ، با جامه زادى و چنانكه بزرگ مىشدى جامه با او بزرگ مىشدى .
و ايشان چهل سال در آن بيابان بماندند . و چون سالى به سى رسيد كه موسى و هارون در آن بيابان با اين قوم مىبودند وحى آمد به موسى و گفتا : « هارون را پيش خود خواهم بردن . » پس موسى هارون را از ميان بنى اسرائيل بيرون برد ، جايى دور كه كسى ايشان را نديد ، و درختى بود زير آن تختى نهاده آراسته به فرشهاى الوان . هارون گفت :
اى موسى ! اين تخت كه راست ؟ موسى گفت : اين تخت را على حال كسى بايد . هارون گفت : « مرا آرزوست كه بر اين تخت بخفتم . » موسى گفت : « رواست . » و هارون بر آن تخت خفت . چون خوابش ببرد ، جان از وى جدا شد و خداى تعالى تخت با هارون بر آسمان برد و گروهى گويند كه زمين بشكافت [ 84 ] و آن تخت با هارون فرو برد . و موسى آنجا نشانى كرد و گور هارون امروز آنجاست .
و موسى به قوم بازآمد و گفتا خداى تعالى هارون را پيش خود برد . بنى اسرائيل گفتند موسى هارون را ببرد و بكشت ، زيرا كه ما هارون را دوستتر مىداشتيم . موسى را آن
هامش
( 1 ) . ترنگبين همان ترنجبين است كه ترشحات و شيرابههاى برگ و ساقههاى گياه خارشتر مىباشد .
( 2 ) . وسخ ( وس ) : چرك .