هرچند مىدويدند كوه بر سر ايشان بود . پس تورات بپذيرفتند و سر به سجود نهادند و در دل چنين داشتند كه چون اين كوه از سر ما برود ، ما شريعت را دست بداريم . و روى راست بر زمين نهادند و به چشم چپ مىنگريستند ، و اين رسم هنوز در جهودان مانده است كه چون نماز كنند ، روى راست بر زمين نهند .
پس چون كوه برفت ، ديگر روز گفتند : « اين شريعت بر ما گران است ، دعا كن تا لختى سبك گردد . » موسى دعا كرد و خداى تعالى بعضى از آن احكام تخفيف فرمود . باقى شريعت تورات بپذيرفتند .
موسى ايشان را باز به مصر آورد و در نعمت و ناز و طاعت خداى مىزيستند و حديث آن مردهاى كه بيافتند و حديث خضر - عليه السّلام - از پس اين بود .
پس از آن خداى تعالى موسى را بفرمود تا بنى اسرائيل را به شام برد به زمين بيت المقدس تا با كافران قوم عاد حرب كنند . و آن كافران سه شهرستان داشتند : يكى را نام بلقا و يكى را اريحا و سديگر ايليا . و آن مردمان [ 82 ] از بقيت قوم عاد بودند و هر كسى چهل رش و پنجاه گز بالا داشت . و ايشان را جبابره خواندندى . و در ميان ايشان يكى بود كه او را « عوج بن عنق » خواندندى ، بالاى او هشتصد رش ، و محمّد اسحاق گويد كه بالاى او چندانى بود كه دست به دريا فروكردى و ماهى برآوردى و به آفتاب داشتى تا بريان شدى و بخوردى . و آن قوم همه بتپرست بودند .
و موسى با هزار هزار سوار از مصر بيرون آمد و تا آنجا دو ماه راه بود . چون ده روز راه بيامدند ، بنى اسرائيل موسى را گفتند : « ما خبر اين مردمان ندانيم ، مردمان را بفرست تا خبر ايشان بگويند . » موسى دوازده نقيب از لشكر خود بگزيد و بفرستاد . چون نزديك شهر كافران رسيدند ، همانا عوج از شهر بيرون آمده بود و به كنار صحرا مىگشت . چون آن مردمان ايشان را بديدند بترسيدند ، پنداشتند كه او را سر بر آسمان است و ايشان پيش عوج همچون مورچه بودند . گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « از بنى اسرائيليم از شهر مصر . » ايشان را هر دوازده بگرفت و در ساق موزه نشاند و باز به شهر آمد و به مردم مىنمود و گفت : « مردمان چنيناند كه به جنگ ما مىآيند . » عوج خواست كه ايشان را بكشد . زن عوج گفت : « ايشان را دست بازدار تا بروند و خبر ما بگويند و بدانند كه با ما طاقت نياورند و بازگردند . » ايشان را رها كرد و باز نزد قوم آمدند . چون صفت جبابره
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١١٨