اسبان تازىنژاد سوار گرديده در ركاب سعادت انتساب بودند ، و زمرهاى از خدام بهرام انتقام ، جوشنهاى زرنگار پوشيده به يمين و يسار خسرو جم اقتدار جولان مىنمودند ،
مثنوى
نهان گشته در خود و جوشن همه * ز سر تا به پا غرق آهن همه
به كين فتنهء عالمى هركدام * به مردافكنى رستمى هركدام
نواى نقارهء بلندآوازه مژدهء دولت جاودانى به گوش هوش معتكفان صوامع افلاك مىرسانيد و صداى نفير ظفر صرير ، بشارت سعادت دو جهانى در ميان مقيمان خطهء خاك شايع مىگردانيد . و در آن روز فيروز ، ازدحام خلايق در فضاى عيدگاه به مثابهى بود كه از صحراى محشر خبر مىنمود ، و از وفور آمدوشد سوار ، گرد و غبار به مرتبهاى در هيجان آمد كه فلك تيزگرد ، جهت نظاره ديده نمىتوانست گشود .
مثنوى
در آن روز از كثرت خاص و عام * ز بسيارى ازدحام عوام
در آن راه راه نفس بسته بود * ز حمل خلايق زمين خسته بود
و پادشاه ظفر قرين به اين تجمل و آئين چون به پاى قبق رسيد ملازمان مواكب كواكب مراتب در ساعت ، كدوهاى سيم و زر مانند شمس و قمر كه در برجى از فلك اخضر مجتمع باشند مرتفع گردانيدند ، و فوجى از جوانان جلادتآئين كه به كمان ابرو و تير مژه در هر نفسى هزار دل صيد كنند بىانديشه ، آغاز قبق تاختن و تير انداختن كردند و علىالفور از ضرب پيكان دلفشان كدوهاى زرين و سيمين را قطعهقطعه كرده بهسان شهب ثاقبه كه از اوج سما به سوى حضيض غبرا ريزان شود از بالاى قبق پائين آوردند ، و پادشاه بندهنواز ، آن جوانان قادرانداز را به انعام اسب و خلعت سرافراز ساخته عنان توسن گردونخرام به جانب ديوانخانهء بزرگ منعطف گردانيدند . و بعد از اداى نماز پيشين بر تخت سپهر قرين تمكن فرموده اكابر و اعيان و اركان دولت راسخة البنيان را بار داده امراء و ايجكيان و صدور و مقربان ، ساچقها كشيده هر كس به جاى خود بايستاد . دست دريانوال پادشاه حاتم خصال ، تمامى آن نقود را منقسم به سه قسم ساخته بخشى را به ارباب دولت انعام نمود و ركن السلطنه امير هندو بيك را فرمود تا آن وجه را ميان آن جماعت تقسيم نمايد . و قسمى را به اصحاب سعادت انعام كرد و جناب شرف الملك مولانا محيى الدين محمد فرغرى به تقسيم آن پرداخت . و بخشى ديگر را كه انعام اهل مراد بود انيس مجلس خاص امير اويس محمد حسب الحكم منقسم ساخت .