الظرفائى مولانا شهاب الدين احمد معمائى در توصيف آن نغمهسرائى مىكند ،
بيت
اين ملمع پيكر عالى كه شه را منظر است * هست فانوسى كه شمعش آفتاب خاور است
نيست فوقش ميل « 1 » زرين بلكه سر بيرون زده * شعلهء شمع وى از روزن كه بر سقفش در است
نازنين سروى است دربر كرده خلعتهاى ناز * سربلندى يافته از تاج زرين پيكر است
مطرح نور رخ شمعيست اين قصر بلند * كافتاب و انجمش پروانهسان گرد سر است
مطلع ماه شبافروزيست اين برج شرف * كز طلوعش خلق را هر شام صبح ديگر است
قلهء طور است پر نور تجلى فى المثل * شاه بر وى در دعا چون موسى پيغمبر است
مىدهد ياد از شب معراج ، شبهائى كه شاه * كرده آهنگ عروج ذروهء اين منظر است
حاملان عرش را ماند ستونهايش تمام * بر فرازش استواى ظل بىچون در خور است
صف زده در سايهاش همچو ملايك فوج فوج * اين چنين قصرى خدا را در كدامى كشور است
هست چون قصر فلك سيرش ميسر زان سبب * نام او « قصر روان » كرده شه بحر و بر است
و محرر اين رساله را نيز در تعريف آن بديعپيكر و مديح پادشاه عالى اثر قصيدهاى است و اين چند بيت كه ثبت مىشود از آن جمله است ،
هامش
( 1 ) . ميل به معنى ميخ آهنى يا مسى كه بر سر گنبد نصب كنند ( م ) .