را تنها اين مىدانستند كه خليفه با تسبيح و تمجيد و تقديس وجودى خويش « مستخلف » خود را حكايت كند ، و زمينى بودن ( يعنى اتّصال و انتساب به زمين و خواستههاى زمين ) ، انسان را وا نمىگذارد كه چنين كارى بكند ، بلكه او را به فساد و شرّ مىكشاند ؛ و از طرف ديگر ، اگر منظور از اين كار ، تسبيح و تمجيد و تقديس خداوند متعال باشد ، توسط فرشتگان انجامپذير است .
مورد سوم ، اين است كه آدم از آن جهت سزاوار خلافت خداوند متعال گرديد ، كه توانست راز خداوند سبحان ، يعنى تعلّم اسماء را دريابد و حمل كند ، و آن اسماء موجودات زنده و عاقل بودند ، تحت پوشش غيب و محفوظ عند الله ، و خداوند يكايك اسماء را با خيرات و بركات آنها نازل فرموده ، و همهء آنچه را كه در آسمانها و زمين است ، از نور و ضياء آنها مشتق گردانيد ؛ و اسماء با وجود فراوانى و شمار گستردهء آنها ، تعدّد افرادى ندارند و تنها بر حسب مراتب و درجات ، شمار دارند .
مقايسهء دو گزارش :
اينك بجاست اين دو گزارش را با يكديگر مقايسه كنيم تا بتوانيم تصوير كاملى را كه درست مىدانيم ، از اين فراز قرآنى به دست دهيم . براى اين منظور ، سه نكتهاى را كه نظريّهء علّامهء طباطبايى با شيخ محمّد عبده مخالفت دارد ، مورد بحث قرار مىدهيم .
در نكتهء اوّل ، مىتوان گفت ، علّامهء طباطبايى از يك سوى حقّ مطلب را ادا كردهاند ، و شيخ محمّد عبده نيز سوى ديگر مطلب را براستى تبيين كرده است . توضيح اين كه علّامهء طباطبايى سرشت انسان و غرائز فطرى و عواطف مختلف انسان را مورد تأكيد قرار دادهاند ، كه اين البتّه سخن درستى است . زيرا ، اين غرائز ، تأثير بسزايى در پديد آمدن تزاحم و كشمكش و رقابت در جامعهء بشرى دارند ، و همين امر به تباهى و فساد و خونريزى منتهى مىگردد . اساس اين غرائز ، غريزهء « حبّ ذات » است كه اديان آسمانى ، و از جمله اسلام ، به خاطر توجيه صحيح و شايستهء آن غريزهء خودخواهى و خوددوستى آمدهاند ، و سعى داشتهاند كه اين غريزه را به سوى پرهيز از فساد و خونريزى جهت دهند .
شيخ محمّد عبده ، در عين حال كه اين سوى مطلب را مورد توجه قرار نداده است و