ريختند . خداوند ميان دو چشم هر يك از آن انسانها نقطهاى از نور نهاد . آن گاه آنان را بر آدم عرضه فرمود . آدم گفت : خدايا ، اينان كيستند ؟ فرمود : اينان ذرّيّهء تواند . مردى را در ميان آنان ديد و نقطهء نورانى ميان دو چشمانش او را به شگفت آورد . گفت : خدايا ، اين كيست ؟ فرمود : مردى از آخرين امّتها از ذرّيّهء تو كه او را داوود خوانند .
گفت : خدايا ، عمر او را چقدر دادهاى ؟ فرمود : 60 سال ، گفت : خدايا ، از عمر من 40 سال بر او بيفزاى . چون مرگ آدم فرا رسيد ، ملك الموت به نزد وى آمد . گفت : مگر از عمر من 40 سال باقى نمانده است ؟ ! ملك الموت گفت : مگر آن 40 سال را به پسرت داوود ، نبخشيدى ؟ آدم حاشا كرد ؛ ذرّيّهء او نيز حاشا كردند . آدم فراموش كرد ؛ ذرّيّهء او نيز فراموش كردند . آدم خطا كرد ؛ ذرّيّهء او نيز خطاكار شدند » « 1 » .
اين حديث ، هر چند ابو هريره آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مىكند ، امّا ما يقين داريم بر اين كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله صادر نشده است . زيرا ، اين روايت در ديدگاهى كه نسبت به پيامبران الهى القا مىكند ، آنان را به كارهاى ناروا متّهم مىگرداند ، كه با اسرائيليّات همانندى دارد .
همچنين ، مىكوشد كه بنى اسرائيل را به عنوان آخرين امّت جا كند . گذشته از آن كه ارتباط روشنى ميان اين فقرات سه گانهء اخير ، با اصل داستان نيست ، اگر نگوييم با آن در تناقضاند .
ب ) از ابن عبّاس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه فرمودند :
« وقتى خداوند فرعون را غرق كرد ، فرعون گفت :
آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ . . .
« 2 » . جبرئيل گفت : اى كاش بودى و مىديدى كه من چگونه مشتى از لجن دريا بر گرفته بودم و در دهان او مىفشردم ، مبادا كه رحمت خداوندى او را در يابد » . « 3 »
هامش
( 1 ) ترمذى ، 11 / 196 - 199
( 2 ) يونس / 90
( 3 ) ترمذى ، 11 / 271 ، به حديث بعدى نيز رجوع شود .