مىيابم . عمر به او روى كرد و گفت : بيا اينجا ! چرا خود را كوچك مىشمرى ؟ ! ابن عبّاس گفت : اين مثلى است كه خداوند عزّوجل زده است و فرموده : آيا هيچ يك از شما چنين دوست دارد كه يك عمر عملش عمل اهل خير و اهل سعادت بوده باشد ، آن گاه هنگامى كه بيش از هميشه نيازمند آن است كه عمرش را به عمل نيك ختم كند در زمانى كه عمرش فنا شده ، و اجلش فرا رسيده است ، آن عمر سراسر عمل نيك را با عملى از اعمال اهل شقاوت ختم كند ، و همهء آن اعمال نيك را تباه گرداند و آتش بزند ، در حالى كه بيش از هميشه به آنها نيازمند است ؟
بخارى آورده است كه عدىّ بن حاتم معناى اين آيهء شريفه را نفهميده بود :
. . . وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ . . .
« 1 » ، و كارش به آنجا كشيد كه دو طناب سفيد و سياه برداشت ، و چون شب به نيمه مىرسيد ، پيوسته به آن دو مىنگريست ؛ امّا ، از يكديگر متمايز نشدند ، وقتى بامداد فرا رسيد ، رويداد خويش را براى حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله باز گفت ، و آن حضرت مراد از آيه را به او فهمانيدند .
3 . آوردهاند كه عمر ، قدامة بن مظعون را والى بحرين گردانيده بود . جارود بر عمر وارد شد و گفت : قدامه آنقدر شراب نوشيد تا مست گرديد . عمر گفت : چه كسى بر آنچه تو مىگويى گواه است ؟ جارود گفت : ابو هريره . عمر گفت : اى قدامه ، تو را تازيانه خواهم زد ! قدامه گفت : به خدا سوگند ، كه اگر شراب نيز نوشيده بودم ، چنان كه مىگويند ، تو حق نداشتى مرا تازيانه بزنى . عمر گفت : چرا ؟ قدامه گفت : زيرا خداوند مىفرمايد :
لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا . . .
« 2 » ؛ من نيز از اهل ايمان و عمل صالح و تقوا و احسان هستم ، در ركاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بدر و احد و خندق و ديگر جبهههاى جنگ را درك كردهام . عمر گفت :
هيچ يك از شما پاسخى به وى نمىدهد ؟ ! ابن عبّاس گفت : اين آيات در مقامى نازل شدهاند
هامش
( 1 ) بقره / 187
( 2 ) مائده / 93