2 . اين فرضيّه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نزد مسيحيان شام و ديگران شاگردى كرده باشد ، با يك واقعيت مسلم سازگارى ندارد ، و آن واقعيت عبارت است از سرگردانى و تحيّر مشركان در موضعگيرى در برابر دعوت رسول خدا و رسالتى كه آن حضرت آن را به وحى الهى منسوب مىگردانيد . اگر چنين ارتباطى وجود مىداشت ، ممكن نبود كه از ديد دشمنان دعوت ، اعمّ از مشركان و ديگران و كسانى كه هم عصر او بودهاند ، و در يك جامعهء كوچك با او زيستهاند ، و همه چيز را دربارهء او مىدانستند ، و از سفر و حضر او به دقّت خبر داشتند ، دور بماند . اين هم روزگاران و همشهريان پيامبر ، به رغم آن كه از تهمت زدن و بافتن اراجيف دربارهء پيامبر كوتاه نيامدند ، و در ارتباط با وحى قرآنى چندين فرض را مطرح كردند ، و حتّى فرض شاگردى وى را نزد اشخاص معيّنى مانند آن آهنگر رومى در مكّه « 1 » در كار آوردند ، با اين همه ، حاضر نشدند ، و نمىتوانستند اين فرضيه را پيشنهاد كنند كه پيامبر نزد مسيحيان شام و ديگر اهل كتاب شاگردى كرده باشد .
3 . چنين چيزى هرگز ممكن نبوده است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در سالهاى پيش از بعثت انتظار فرا رسيدن وحى الهى را مىكشيده ، يا اين كه آرزو داشته است همان رسول مورد انتظار باشد ؛ تا اين اميد و آرزو در جان وى قوّت گيرد و تبديل به يك پديدهء روانى گردد ؛ در حالى كه كتب سيرهء نبوى ريزترين حوادث و تفصيلات را دربارهء زندگانى فردى پيامبر تدوين كردهاند ( در حالى كه در اين كتب هيچگونه خبرى از اين دروغپردازيها نيست ) « 2 » .
شايد يكى از قراين تاريخى ديگر كه به دروغ بودن و نادرست بودن اين فرضيّه گواهى مىدهد ، اين روايت كتب سيره باشد كه پيامبر در آغاز كار كه فرشتهء وحى در غار حرّاء او را غافلگير كرده بود ، پريشان بود و مىترسيد .
4 . فرضيهء ديگر كه اين نظريه مبتنى بر آن است ، حاكى از اين است كه علنى كردن نبوّت ، دستاورد يك مرحلهء معيّن از تكامل عقلى و روانى ، و نيز ، حاصل طىّ مراحل طولانى آكنده از رنج و مشقّت و تفكّر و تأمّل و حسابگرى است . اگر چنين بوده باشد ، طبعا لازمهاش اين
هامش
( 1 ) چنان كه در بحث اعجاز قرآن ديديم ، و قرآن كريم نيز اشاره فرموده است :وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ ، لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌنحل / 103
( 2 ) ويراستار .