به حكم قضا راست نايد ستيز * ز امر قدر نيز نتوان گريز 165
به حكم قضا وحشيان رام او * قدر كرده تنفيذ احكام او 370
به ختم رسل چون كشيدش كلام * سخن راز ميلاد داد اختتام 71
به خواب عدم رفته نزديك و دور * ز تيغ و ز تيرش وحوش و طيور 206
به خوبى زدى باز نقشى بر آب * كزين نقش شد عالمى بهرهياب 45
به خوبى همچو گردون دور آن طاق * به رفعت سايبان بر فرق آفاق 174
به خون عدو تيغ را داده آب * كف و قبضه از خون دشمن خضاب 184
به خون كرده رنگين پر و بال را * دگرگونه سازند احوال را 42
به خون كسان تيز شد تير و تيغ * بدانسان كه آمد اجل را دريغ 56
به دام قضا مانده در موجخيز * نه دست ستيز و نه پاى گريز 162
به درگاه آن كس كه شاهيش داد * وزان خوبتر دينپناهيش داد 155
به دريا كند كار ماهى تمام * اگر صد زره پوشد از موج دام 85
به درياى هيجا ز ماهى تيغ * فرو ده خسان را به آب دريغ 194
به دستان غفلت قلم دركشند * همه گوش كردند و دم دركشند 78
به دستش چو دين قدر و تمجيد يافت * ز بعد دو صد سال تجديد يافت 76
به دستش ده از فتح و نصرت كليد * به هر فتح فتح دگر بر مزيد 234
به دست من از خامه دادى كليد * كه بگشايمش نزد ارباب ديد 201
به دشت غزا تخم اقبال رست * دريغا كه سيلاب مرگش بشست 43
به دل گفت رازى عجب دلگشاى * سر نيزه در سينه چون كرد جاى 56
به ديك اندرون با زبان خموش * ز تسبيح مرغان به جوش و خروش 214 ، 243
به رزمت نيارند تاب و توان * چه شيروانشه و چه انوشيروان 126
به رنگى كه هر قطرهاش بر زمين * گلى گشت و شد غيرت ياسمين 180
به روشندلى تيغ آيينهفام * خضروار شد در ظلام نيام 137
به سامرّه چون يافت عزّ وجود * از آن خاك سامره شادى نمود 76
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 529
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٢٩