رطب اللسان بود بر ميان بست و شمشير خونبار آتشكردار را كه چون لعل آبدار مسكنش كمرگه كوه وقار بود و به مركز خود ميل مى « 1 » به معدن رسانيد و آشيانهء زاغان همايونپر را كه به واسطهء ديوار كمر همپايه اژدهاى دوسر بودند زيبفزاى ميان گردانيد .
مثنوى
برآمد فغان از يمين و يسار * كه اى ظل الطاف پروردگار
[ 245 ] برون آ به اقبال بخت بلند * به كيوان رسان قدر زين سمند
برانگيز دلدل به عزم غزا * عدو را به دامن كن از خون سزا
بزن ميل از ناوك ديده دوز * چو شب ساز در چشم بدخواه روز
عدو را كه خواهد نپايد به جا * ز طعن سنان سرزنشها نما
به درياى هيجا ز ماهى تيغ * فرو ده خسان را به آب دريغ
چنان كن كه كشتىشكن تيغ جنگ * شود رخنه چون تيغ پشت نهنگ
شاه عالمپناه بر اينگونه تهيّه اسباب كرده و بر درگاه فتّاح مفتح الابواب دست به دعا برآورده قدم از خرگاه بيرون نهاد و از پيش خانه گذشته به تفحّص ترتيب متعلّقات كميت فلك نهاد لحظهاى بايستاد و بعد از آن پاى اقبال را مقارن هلال و پشت زين را محسود زمين و رشك چرخ برين ساخت .
رباعيّه
گردون كه بود مركب عزّ و اقبال * هر ماه نمايد از هلالى تمثال
اين طرفه كه خنگش كه بود چرخ مثال * پيوسته به هرجانب زينش دو هلال
شاه عالم « 2 » عازم ميدان گشته مركب سپهر احتشام را به مهميز اهتمام در خرام آورد .
ديده نظارگى از رفتار آن بارگى در حيرت و دل سپهر از لطف حركاتش سوختهء آتش غيرت . از آن جانب لشكريان نامراد به نوعى كه كميت قلم دو زبان در ميدان شرح آن
هامش
( 1 ) . كذا .
( 2 ) . نسخه : غلام