تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1530

مساهمون:

ص١٥٣٠
رسيدند ، اسكندر از فرط مستى و غرور كه از تمجيدات زمانه يافته بود ، اول به دست خود ، آتش به عمارت سلاطين كيان رسانيد و همراهان چنين كردند و به اندك زمانى ، ارگ و عمارات پادشاهى بسوخت و اين بدنامى را از مستى ، تاكنون براى خود به يادگار گذاشت . و نيز كارى ديگر كه سزاوار از مثل اسكندر نبود ، آن است كه وقتى از هندوستان به راه كرمان به قصد شهر شوش كه « شوشتر » گويند مىآمد چون به شهر پازاركات « 1 » كه اكنون شهر فسا « 2 » گويند رسيد ، « ارسين » نام ، از شاهزادگان ايران كه از نژاد كيان [ و ] به تمول و مكنت و سرورى معروف بود ، ايالت آن شهر را داشت و از عهد كيخسرو تا آن وقت ، نسلا بعد نسل ، ايالت آن سامان را داشتند ، چون اسكندر به حوالى او رسيد ، استقبالش نمود و هداياى فوق العاده براى اسكندر و تمام همراهان او از امرا فرستاد و اسبهاى راهوار با زين و لگام مرصع و ارابه‌ها كه در عوض آهن جامه ، پارچه‌هاى طلا داشت و جواهر ثمينه و قدحهاى طلا و لباسهاى نفيس و وجهى نقد كه بيشتر از دو كرور حاليه ايران باشد به رسم تعارف بداد و آن همه باعث هلاكت او گرديد براى آنكه « ارسين » با اردوى اسكندر تا شهر شوش همراهى نمود و به اسكندر و عموم همراهان او از نقد و جنس بخشش نمود جز به « باكواز » « 3 » كه از خلوتيان خاص اسكندر بود و نهايت صباحت منظر داشت و اسكندر را با او ميلى فوق العاده بود و « ارسين » به او بخششى ننمود ، چون سبب را پرسيدند گفت چون اسكندر با او همان كند كه با زنان كنند ، بارها دوستان به « ارسين » گفتند بايد چيزى به « باكواز » بدهى كه از خواص اسكندر و منظور نظر اوست « ارسين » گفت به رجال اردوى اسكندر همه چيز داده‌ام اما به كسى كه خود را هم - سيرت زنان كند ، شايسته نباشد . [ ما ] شاهزادگان ايران چنين مردم را از زن كمتر دانسته از دايره انسانيت خارج دانيم . چون اين سخنان به « باكواز » رسيد گفت « ارسين » را به تيغ اسكندر خواهم كشت ، روزى جماعتى را به دروغين روانه خدمت اسكندر داشت كه ما مردم فسائيم از ظلم « ارسين » به شكايت آمده‌ايم و هر روزه آنها را به دادخواهى مىفرستاد و در خلوت مخصوص به اسكندر مىگفت « ارسين » مرد ظالمى است و طمع در پادشاهى تو دارد و روزى اسكندر به زيارت دخمه كيخسرو برفت چون دخمه را گشودند جز سپرى و دو كمان و شمشيرى پوسيده ، نديدند ، اسكندر تاج طلاى خود را از سر برداشته و بر جنازه كيخسرو گذاشت و با خواص خود گفت ، تعجب است كه چنين پادشاه بزرگى به اين حقارت مدفون شود « باكواز » به اسكندر گفت « ارسين » و امثال او مقبره سلاطين را غارت كرده ، خانه‌هاى خود را آباد و پر از اشياء نفيسه كنند و من از خواجه‌سرايان دارا شنيدم كه در پهلوى جنازه كيخسرو چندين كرور وجه نقد و جواهر گذاشته بود و تمام آنها را « ارسين » دزديده ، قسمتى از آن را به شما و همراهان شما داد ، فتنه « باكواز » در كار « ارسين » هر روزه به وضعى بود تا مزاج اسكندر رنجيده حكم
هامش
( 1 ) . همان پارساگاد ، پاسارگاد ، پازارگاد يا پارسه‌گد يا پارس‌گده است كه به معنى شهر يا اردوى پارسيان است و نام قديم شهر مرغاب در فارس است . ( معين ) . همچنين پارسارگاد به مشهد مادر سليمان ، مشهد ام النبى و مشهد مرغاب خوانده شده است . پارس كده ، على سامى ، ص 28 . ( 2 ) . به نظر مىرسد كه اين تلقى با توجه به توضيح قبلى درست نباشد . ( 3 ) . ديودور مىنويسد : ( به باكوس ( : خداوند شراب به عقيده يونانيان ) وعده كردند كه به شكرانه ظفريابى رقصى براى او بكنند ) . ايران باستان ، ص 1424 .