فارس در طهران حاضر بود از عمال معزول و تجار و كسبه و مترددين ، تمام را در منزل خود بخواست و از آنها خواهش نمود كه « سه چهار ساعت از فلان روز آنچه را بگويم قبول كنيد ، بلكه شر چراغ على خان را از فارس دور كنيم ، در جواب گفتند آنچه را بگوئى بهجا آوريم و سوگندها براى اين مطلب ياد نمودند و صبح روز موعود نزديك به 200 نفر فارسى در منزل آقا جانى قيرى حاضر گشته به دستور العمل او تمام مردم لباس خود را جز كلاه و كفش را بينداختند و عبائى بر دوش گرفتند و به جانب دربار معدلت شعار شتافتند و به ازدحام تمام وارد ديوانخانه سلطنتى شدند و خاقان جم پاسبان ، فتح على شاه صاحبقران ، فرمود چه اتفاق افتاد كه فارسيها به اين ازدحام آمدند ، آقا جانى عرض نمود كه چراغ على خان وزير لباسى براى اهل فارس معين كرده كه به فرمان شاهى بايد بپوشند و دويست دست از آن لباس را از فارس براى ما به نمونه فرستادهاند كه به نظر امناى دولت برسانيم ، پس تمام فارسيها ، عباها را از دوش انداختند و اعليحضرت خاقان ، به حاجى ميرزا رضا قلى نوائى فرمود : چراغ على خان را از وزارت فارس معزول داشتيم بايد به زودى بيايد و آقا جانى در رتبه شاعرى ، نادرهء زمان خود بود و شعر بسيارى گفته ، ديوانش از ميان رفته است و اين چند بيت از او ثبت گرديد :
هست آن سمند تيزرو ، هنگام جستن گاه دو * چون يوز آهو در جلو ، چون آهوى يوز از قفا
در جلوه شوخى پرى ، اندر روش كبك درى * در كه پلنگ بربرى ، در دشت آهوى خطا
از ساكنان ميكده ، كى سرزند كين كسى * صاف است دل با عالمى ، رندان درد آشام را
چون غير دشمنى بر ديگر نمىدهى * اى نخل دوستى به چه اميد كارمت ؟
اگر بارى كشى بارى « 1 » ز يارى * وگر نازى كشى از نازنينى
ندانم در رهت زين پس چه بازم * نه دنيائى دگر دارم نه دينى
جمعى پى دينند و گروهى پى دنيا * بيچاره تو « سائل » كه نه اينى و نه آنى
نه پاى رفتنم اكنون نه بال پرواز است * از اين چه سود كه بر من در قفس باز است
نخواستم كه شود راز عشق پنهان فاش * ولى چه چاره كنم آب ديده غماز است
كسى كه سوى تو آرد پيامى از من نيست * مگر صبا ولى آن هم نه محرم راز است
مران ز باغ سر كوى خويش « سائل » را * كه گلستان ترا بلبل خوش آواز است
به غيرى ، مهربان ، با ما به كينى * چرا با او چنان با ما چنينى ؟
فتد در خرمن عمر من آتش * چو بينم خرمنت را خوشه چينى
به كويت « سائل » مسكين چه باشد * غريبى ، بىكسى ، زارى ، حزينى
در سال 1222 وفات يافت « 2 » .
هامش
( 1 ) . در متن : ( يارى ) .
( 2 ) . ر ك : دانشمندان و سخنسرايان فارس ، ج 3 ، ص 1 و 2 و 3 : كه از قول مجمع الفصحاء مىنويسد : ( استماع رفته كه .