تيرها دزديده است از تركش مير جهان * گويد اين مژگان خونريز جگرخاى من است
نرم نرمك هشته درع مير را زير كلاه * و آشكارا گويد اين زلف سمنساى من است
ليك او با اينهمه دزدى امين حضرت است * بندهء مير و امير [ و ] حكمفرماى من است
چه غم ز بى كلهى كاسمان كلاه من است * زمين بساط و درو دشت بارگاه من است
گداى عشقم و سلطان وقت خويشتنم * به ناز و مسكنت و عجز و غم سپاه من است
زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست * به جان دوست همان نيستى پناه من است
به روز حشر كه اعمال خويش عرضه دهم * سواد زلف بتان نامه سياه من است
قلندرانه گنه مىكنم ندارم باك * از آنكه رحمت حق عاشق گناه من است
مرا كه تكيه بر ايام نيست « قاآنى » * ولاى خواجه ايام تكيهگاه من است
امير كشور جم صاحب اختيار عجم * كه در شدايد ايام دادخواه من است
پسر سيم مرحوم ميرزا گلشن است : سحبان زمان ، حسان اوان ، نادرهء عصر ، مالك زمام نظم و نثر ميرزا اكبر « نديم » تخلص :
اشعار دلفريب لطيفش كشيده است * در گوش روزگار بسى در شاهوار
اشعار آبدار خود را جمع بساخت و ديوانى بپرداخت و اين چند بيت از او به يادگار ثبت گرديد :
خاطرت از قيد غم آزاده كن * وجه مىخلرى آماده كن
ساغر بلور ، پر از باده كن * شير غمان را همه قلاده كن
خويش رفيق بتكى ساده كن * ماهرخ سروقد و گل عذار
خيز و تماشا به لب جوى كن * چشم سوى لاله خودروى كن
روى ازين سوى به آن سوى كن * باده بخور هاى كن و هوى كن
ها ، همه با آن بت دلجوى كن * كاخر مستى بنبينى خمار
ساربانا به شتاب از چه برى محمل را * مى نبينى مگر آن خستهء پا در گل را
كاروان بار سفر بست و از آن مىترسم * كه كنم گريه و سيلاب برد محمل را
اى كه گفتى ز رخش ديده بگيرم ، گيرم * برگرفتم ز رخش ديده ، چهسازم دل را
شيخ منعم نتواند كند از شيدائى * زانكه ديوانه چهسان پند دهد عاقل را
نگذارم كه كند جز تو كسى جا به دلم * زآنكه بهر تو صفا دادهام اين منزل را
بر سبيل مطايبه فرموده است :
صاحبا بنده در اوائل عمر * كارهاى خلاف مىكردم
مثلا شب كلاه پوستى را * از . . . بزسجاف مىكردم
و از اجله و اعيان اين محله است : جناب فخامت نصاب ، صاعد ذروه مناقب ، عارج رتبه مناصب ، مقرب آستان خاقان ، معتمد اركان حضرت اسعد و الا : ظل السلطان ميرزا رضا بنان الملك خلف الصدق مرحمتپناه حاجى محمد اسماعيل تاجر شيرازى مشهور به « ميناكار » . نزديك