تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1051

مساهمون:

ص١٠٥١
علوم و تدريس كتب ، مشغله‌اى نخواست و در سال 1289 در دار الخلافه طهران به رحمت ايزدى پيوست و او را اولادى نبود . پسر دويم مرحمت پناه ميرزا حسن است : سلالة السادات عاليجاه ، افتخار اشباه ، زبدهء اكفا ، مقرب الحضرت الوالا ، سلالة السادات حاجى ميرزا باقر برادر اعيانى نگارنده فارسنامه ناصرى . در سال 1232 در قريه رونيز فسا متولد شد به وفور كرم و سخاوت معروف ، به مهماندارى و حسن معاشرت موصوف ، افعال حسنه‌اش پسنديده خويش و بيگانه و مكارم اخلاقش مقبول خاصه و عامه ، همتش بلند و بخششش سودمند ، درم و دينار در نظرش با خاك برابر و متاع دنيا در پيش همتش چون خاكستر و او را اولاد ذكور نباشد . پسر سيم مرحوم ميرزا حسن : بنده ذليل خداى جليل حسن حسينى حسنى مؤلف اين فارسنامه ناصرى است : والده ماجده‌ام صفوه مسلمات زمان و زبده عابدات اوان ، صبيه مرضيه سلمان عهد و ابو ذر عصر : حاجى محمد تقى تاجر شيرازى مشهور به آتشى كه شرح حالش در محله بازار مرغ در ذيل سلسله آتشىها گذشت و چون حاجى مشار اليه ، آثار فوز و صلاح در اين دختر بديد كتب ادعيه و رسائل شرعيه‌اش بياموخت برادر ماجد آن دختر كه طلبه علوم بود آنچه را از نحو و صرف و فقه از استاد مىآموخت در خانه به خواهر القا مىنمود و عاقبت كار برادر ماجدش به اجتهاد رسيد و او را آقا كاظم مجتهد گفتند و چون حاجى معزى اليه ميل آن دختر را علاوه بر تحصيل علوم به خطنويسى دانست ، اسباب چيزنويسى را براى او فراهم آورده تا در مدت زمانى در زمره خوشنويسان خط نسخ و ثلث محسوب آمد و چندين كلام اللّه مجيد و زاد المعاد بنوشت كه هديه هر يكى از صد تومان مىگذشت . و شرح تنقلات اين بنده بر اين وجه است كه گفته‌ام :
ز هجرت هزار [ و ] دو صد رفته بود * پس از هفت و سى ، كامدم در وجود خجسته شبى گشت ميلاد من * كه فرمود مادر به من اى حسن برفت از برم آنكه بودت پدر * به جائى كه واپس نيايد دگر سه ماهست بابت شد اندر بهشت * غمم داد و بىغمگسارم بهشت ترا چون حسن بود نام پدر * به يادش حسن گفتمت اى پسر حسن نام بود و پسنديده كار * به نامش بمانى از او يادگار چو مادر مرا مهر بر دل نشاند * برفت از برم ، مادرش باز ماند توجه نمود او مرا مو به مو * چو ده سال بگذشت هم رفت او پس از مرگش آمد برادر مرا * بپرورد و فرموديم لا يرى چو ده سال ديگر درازا كشيد * كه سبلت بروئيد و لحيت رسيد برادر به من گفت اى نور چشم * مرا بر تو نبود دگر مهر و خشم به هر كار خواهى قدم پيش نه * دو پا را به چشم بدانديش نه ز هر كار ، دانش شدم اختيار * كه دانش ز يزدان بود استوار ز دانشوران دانش آموختم * به خاطر همه دانش اندوختم به شصت و سه عمرم كنون در رسيد * طبيعت ز تدبير دم در كشيد ز اندام من گردش هور و ماه * نمودند نيروى اعضا ، تباه