برّش « 1 » موضوع ، شعر
قلمش پر « 2 » كنوز اسكندر * سخنش پر « 2 » رموز افلاطون
فكرتش علمخانهء شبلى * منطقش وعظنامهء « 3 » ذو النّون
پردهدوز محلّت علمش « 4 » * بادريس « 5 » خلافت مأمون
كرده فيض انامل كرمش * خاك بر فرق دجله و جيحون
آتش جود او برآورده * دود مرگ از دفاين قارون
سخطش سمّ افعى ضحّاك * كنفش ظل عدل افريدون
جهد و جدّ آن بزرگ دام ظلّه همه در اعزاز شريعت و اكرام اهل دينست لاجرم حقّ تعالى و ملوك كه سايهء حقّند او را عزيز مىدارند . نيكخواه خلق خدايست لاجرم خدايش به همه نيكى ارزانى مىدارد . باز سر فصل سابق روم كه شرح معانى آن بزرگ جهان درين فصول مستوفى و مستوعب نگردد ، شعر
فأقرب من تحديدها ردّ فائت * و ايسر من احصائها القطر و الرّمل
من بنده پنج سال در كوبنان مقيم زاويهء انزوا بودم و از دريچهء اعتبار نظاره روزگار رسن بازو زمانهء گرهساز « 6 » مىكردم و در تشوّق موطن و تشوّف « 7 » مسكن چون عرب بأطلال و دمن از چاه سينه بدلو ديده خون مىكشيدم و بر اخوان كشته و ياران مرده و رفته « 8 » صدرهء تصبّر مىدريدم و زلف تجلّد « 9 » مىبريدم .
شعر ،
و تذكّر الأوطان امر فادح * و تشوّق الأخوان خطب فاجع
تا اتّفاق افتاد و من بنده را دو نوبت بجمّازه اكراه و جنيبت اجبار به حضرت يزد
هامش
( 1 ) - چ : اين كلمه را ندارد .
( 2 ) - « بر » در جميع نسخ بجز نسخهء اساس و ( ر ) .
( 3 ) - ي : وعظخانه .
( 4 ) - م ، ن : پرده دور محنت علمش . ر : پردهء دور مجلس علمش . ي : پرده دور محبّت علمش .
( 5 ) - بادريس - . . . . . . تخته گرد ميان سوراخى باشد كه بر سر چوب خيمه زنند ( برهان ) .
( 6 ) - ن ، ى : گره باز .
( 7 ) - چ ، ن ، ى : تسوّف . م : تسرف . تشوّف - انتظار خبرى كردن و سر دروا نگريستن چيزي را گويند ( منتهى الارب ) ، دروا بمعنى حيران و سرگشته است ، خاقانى گويد :
رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفتهاند من چرا چون ذره سرگردان و دروا ماندهام .
( 8 ) - ي : اين كلمه را ندارد .
( 9 ) - تجلّد - بتكلّف چايكى كردن ( منتهى الارب ) .