در قدح لطف بگلاب رفق حل كنند و در كام او ريزند حالى برخيزد و در رقص آيد و گويد ، بيت
اين مى چه مئى بود كه دوشم دادى * پركن دگرى از آنكه نوشم دادى
آوارگان « 1 » كرمان و بيچارگان اين ولايت در زواياى اطراف و مطارح آفاق چشم ترّقب گشادهاند و گوش ترّصد به راه نهاده تا كدام ساعت بريد انصاف رسد و طغراء مبلّوا الى الدّار من ليلى نحيّيها « 2 » عرض دهد تا بزفان « 3 » حال جواب دهند ، شعر
انّي اذا جئتكم اسعى على بصرى * ما ان وفيت و اىّ الحقّ ادّيت
خواهم كه بديده و سرآيم بر تو * بر خاك نهم دو ديده پيش در تو
بنده اين معنى از جائى ديگر « 4 » مىگويد و نه اهل كرمان مستعدّ اين رحلتند و مشتاق اين هجرت بلكه در بلاد خراسان و عراق جماعت تجارند كه مكسب و متجر ايشان كرمان بوده . و معروفى از يزد با بنده گفت كه در و ديوار خانهاء ما از كرمان سپيد شده اين ساعت همه از جهت خرابى كرمان و بستگى مسالك او درويش شدهايم و ديرست تا متاع كرمان برهم مىنهيم تا كدام روزى بشارت ادخلواها بسلام آمنين رسد . حق سبحانه و تعالى « 5 » عقود مصالح اهل اسلام را بواسطهء عدل پادشاه اسلام آراسته داراد و اسامى اعادى دولت از صفحات جرايد وجود كاسته بمنّه و طوله . قطعه
شاها برين رعيت مسكين نظر فكن * اصحاب ظلم را نمكى بر جگر فكن
از گرم و سرد حادثه كرمان خراب شد * هين سايهء ز عدل برين خشك و تر فكن
از آب تيغ آتش فتنه فرونشان * وز بسط عدل قاعدهء ظلم برفكن
دردى « 6 » درد كرد جهانرا ز جان ملول * جامى ز صاف خلق خوش خويش درفكن
يك لحظه در مجاهدهء نفس پاىدار * و آنگاه دست بر سر گنج ظفر « 7 » فكن
هامش
( 1 ) - چ : اركان .
( 2 ) - صدر مطلع قصيده معروف بحترى است در مدح المتوكل على اللّه و عجزش اين است : نعم و نسالها عن بعض اهليها ( ديوان بحتري ص 26 ) .
( 3 ) - چ ، م ، ن ، ى : زبان .
( 4 ) - ى : از جانبى ميگويد .
( 5 ) - ى : حق تعالى .
( 6 ) - چ : اين درد .
( 7 ) - ى : ( گنج و ظفر ) افزوده .