تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عقد العلى للموقف الأعلى ( ضميمه رساله صلاح الصحاح فى طب ) ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
بىوارث گذاشته ، اگر درين ولايت درمنه « 1 » كارند زعفران رويد ،
اى چو خورشيد از خراسان آمده * وز تو نورى باز « 2 » كرمان آمده باد در دست شياطين بلا * تا توئى همچون سليمان آمده
گويند خليفه بعمرو بن ليث فرمود كه از نيشابور « 3 » برون شود و آن را باز دست اولاد طاهر دهد ، عمرو درين باب توقفى مىكرد ، با وى گفتند كه فرمان‌بردارى امام وقت « 4 » عين فرضست ، گفت ولايتى را چون از دست دهم كه سنك او « 5 » فيروزه است و گياه او ريواج « 6 » و خاك او گل خوردنى « 7 » . و حجّاج يوسف اصفهان را بعاملى داد ، گفت من ترا شهرى دادم كه سنگ آن سرمه و گياه آن زعفران و مگس « 8 » آن زنبور انگبين « 9 » . حق تعالى ولايتى به خداوند اسلام داده است كه كمينه شهرهاى آن اين ساعت آسوده‌تر از نيشابور و اصفهانست كه امروز ساحت عالم را آتش فتنه گرفته است ، هم خراسان منشأ ياجوج بلاست هم عراق مخرج دجال عنا ، معدن اكسير امن و مظنّهء كيمياى راحت ولايت خداوندست . كدام دولت و راء آن‌كه پادشاه اسلام در جمع خزاين و ترتيب عساكر محتاج ظلم درويشي و تكليف بيچارهء نيست ، از يك ناحيت كه عمارت فرمايد چندان حاصل آيد كه از ظلم هزار درويش نيايد . اين كرمان بيمار كه بر بستر نزعست و او را به هيچ معجون كه از ده داروى « 10 » مفرد سازند حاجت نيست او را يك داروى بسيط تمامست اما آن دارو در خزانهء پادشاهست و زود دست به آن نمىرسد الّا كه پادشاه خود خواهد . اگر يك جو سنگ عدل
هامش
( 1 ) - گياهى است معروف . شهاب گويد :بخور عود من باشد درمنه * چنين باشد كسى را كودرم نه( فرهنگ انجمن‌آراى ناصرى ) . ( 2 ) - چ ، م ، ن : ( تاز كرمان ) دارد . ( 3 ) - ن : نشابور . ( 4 ) - چ : عصر . ( 5 ) - ن : آن . ( 6 ) - چ ، ر : ريباس . ( 7 ) - فحكى عن عمرو بن الليث الصفارانه كان يقول : كيف لا اقاتل عن بلدة حشيشها الريباس و ترابها النّقل و حجرها الفيروزج . اراد بقوله « ترابها النقل » طين الاكل الذى لا يوجد مثله فى الارض ( نهاية الارب ج 1 ص 343 ) . ( 8 ) - ي : مسكن . ( 9 ) - و حكى انّ الحجاج ولي بعض خواصّه اصفهان ، فقال له : قد ولّيتك بلدة حجرها الكحل و ذبابه النحل و حشيشها الزّعفران ( نهاية الارب ج 1 ص 362 ) . ( 10 ) - م ، ن : دارو بدون ياء .