پاك چون در ثمين و عذب چون ماء معين * در طرب دل را و جان را خوشتر از آب عنب
كاشكى بودى يسارى تا نثارش كردمى * هرچه در عالم نضار و هرچه در گيتى ذهب
حاكم ديوان شاهى و هميشه حكم تو * بود و باشد تا قيامت مقتدى و منتخب
حال خدمتكار دانى حال موضع هم بدان * وانگهى فرماى حكمى عدل خالى از ريب
موضعى يكسر خراب و مردمى بىنان و آب * در نهيب فتنهء غز مال گشته منتهب
در چنين وقت از چنين قوم و چنين جاى خراب * رسم عرض اى صدر عالى چون توان كردن طلب
51 - مكتوب آخر
قدمت فقدمت المسرة قادما * الى كل قلب فى الولاء قديم
و من لى بقلب قد علمت وصالكم * لمثلكم بين الكرام عديم
انيسى جنح الليل نسج مديحكم * و ذكركم طول النهار نديمى
چون مناجات دلها بر قاعدهء موالات ملاقاتى ديگرست و بملاحظت آن فوايد و محاورت و مفاوضت مىتوان يافت پس واجب آيد كه ميان اخوان الصفا و سالكان آن مسالك را هرگز مهاجرت و مفارقت نباشد و با تفرق شمل اشخاص بوسايل و روابط صفا و اخلاص همواره در انس مجالست و لذت مؤانست باشند و از روان مصافات يكديگر مىنگرند و اسرار و افكار در ميان مىنهند و سراير و ضمائر عرض مىدهند و سالهاست تا اين معنى حسب حال من كهترست در مشايعت مجلس سامى قضوى بهاء الدينى و اگر بيشتر ايام در مفارقت اجسام گذرانيده شدست چون تجاور قلوب و ارواح در ميان است احتمال آن رنج به قوت آن تصور آسان مىشود تزجيتى مىتوان