صحيفهء سينهء او مىخواند ، شرح نمىدهم كه در ايام غيبت آن مخدوم و فرزند از حضرت اعلى بر دل چه رنج و عنا داشتهام و روزگار در چه تفكر و تحير مىگذاشته اگرچه من دانستهام كه فضل ايزد سبحانه و تعالى در حضر و سفر واقى و راعى و حامى آن فرزند باشد و دافع و صارف آفات و نوايب و رسالت و سفارت او را در تلفيق مناظم امور ايالت و امارت خراسان بل مصالح و مناجح جهان و جهانيان موقع باران نيسان باشد در منابت گلستان و سعى مبارك او سعى باد صبا در اطراف و اوساط باغ و بوستان كه ديدهء گل را بينا گرداند و كهرباى زمستان را زمرد و مينا گرداند و سنگ خارا و خاك تيره را مشك و عنبر سارا و اكنون لله الحمد كه قدوم آن مخدوم به حضرت جلت همچون وصول و حلول نورست در ديده و سرور در سينه و ارتياح اقداح در مكامن و مجارى قلوب و ارواح و ذهاب و اياب مبارك ميمون او در تمهيد قواعد مصالح دين و دنيا نموداريست از هبوط و صعود جبريل امين و للّه درّه من غايب صحبته القلوب و آب بأوبته كل مطلوب محبوب و كان قلبى مسافرا معه فآلان عادا معا من السفر .
شنودم كه بوقت قدوم ركاب سامى مخدومى بطالع سعد فوجى از حشم منصور كه بناحيتى رفته بودند منصور و مظفر باز رسيدند و سخن نبوى كه بوقت قدوم جعفر طيار و بشارت فتح خيبر گفت حسب حال خداوند پهلوان جهان عز نصره آمد و از زفان گوهربار و نداء فلك بمسامع اولوا الباب رسيد كه لا ادرى بأى البشارتين اسرّ بفتح خيبر ام بقدوم جعفر .
ايزد تعالى آن سعادت در زيادت داراد و آن سفارت در بسيط زمين مملكت سبب اسفار صبح نجح آمال خلايق باد بمحمد و آله .
33 - مكتوب آخر
زندگانى دراز باد من خادم را كه بر آتش اشتياق به خدمت و طلعت مبارك خداوندى پخته بل سوخته گشتم هيچ نهمت و آرزوى زيادت از آن نيست كه به خدمت