در آن باب بجاى مىآرد و حاجات من بنده عرض مىكند ، اميدست كه از نفحات عواطف رأى عالى نسيمى كه نصيب روح گردد يافته مىآيد تا در وظايف دعا افزوده شود ان شاء اللّه تعالى .
27 - مكتوب آخر
تحية صب خالص الود مخلص * على من عليه خالص الحمد يوقف
عنيت بذاك المالكى مملكا * رقابا اليها اوجه الخلق تصرف
غدا شرفا للدين حتى اغتدى به * اماثل احرار الورى تتشرف
اقبال دوجهانى مجلس سامى را حاصل باد و مرادها در سلك سعادت برحسب ارادت منتظم و زندگانى و كامرانى و شادمانى دراز و دست فنا از دامن بقا كوتاهمدت حرمان از تشريف خطاب شريف امتدادى گرفتست و آنكه من كهتر دو سه ماهست تا عرضهء چند عارضهء متضاد بودهام و بر بستر رنجورى و نوميدى افتاده حاشاه و هنوز در بقيت آنم چنان كه نه تن را حركت و توانست و نه دست را تاب ارتكاب قلم ، رنج محروم بودن از آن تشريف معتاد برين عارضه و ناتوانى مرجح يافتهام و از آن كمال كرم و محاسن شيم اين معنى غريب مىشمرده و چون به خط خويش نمىتوانم نوشتن تطويلى نمىكنم و بر مجرد ياد دادن اقتصار مىنمايم و بدان كرم عميم وثوقست كه ميان قاصر داشتن تشريف خطاب و باز گرفتن التفات همت همايون نظر جمع نكند و شفقتى و ترتيبى كه مستند من كهتر فى جميع الاحوال آنست باز نگيرد و با اوقات فرصت در خدمت مجلس عالى فلانى ذكرى بخير چنان كه از آن رأفت و لطافت سزد تقديم مىكند و چون سعادت خدمت فلان دريابد خدمت و تحيت من خادم عرض دهد و حال اشتياق به خدمت چندانكه در عبارت آيد شرح دهد . مخدوم و منعم فريد الدين مخدومست و محيا و مذكور بثنا و دعا ، اگرچه دست عنايت و شفقت از سر من كهتر برگرفتست و پاى برهوار در راه بىوفائى نهاده در جملگى احوال مشكورست و بتناسى جانب كهتر خويش از عوايق روزگار معذور بقيت عارضه حاشى المجلس السامى چنان كه از تحرير مانع آمدست از اطالت املا نيز مانع مىآيد و جانب خداوندان بدين