12 - مكتوب آخر
و اذكر ايام الحمى ثم انثنى * على كبدى من خشية ان تصدعا
ايزد تعالى بوستان ملك دولت را بانوار و ازهار عدل و نصفت آراسته داراد و اشجار مكارم و معالى را ناضر و مثمر و ينابيع فضل و كرم و آداب و حكم را ثجاج و منفجر ، و اين تربيت و سعادت جهان و جهانيان را نتواند بود الّا به امتداد مدت بقاى مجلس رفيع خداوندى مجد الملكى عزيز الدينى و دوام نفاذ اوامر و نواهى و انتشار آثار اسنهء اقلام همايون او چنان كه هست و هميشه باد و اگرچه روزگار ستمكار درين يكچند بسيار بر اكابر و احرار سپرد و هر تير بلا و آفت كه در جعبهء قضا داشت در سينه و جگر ايشان انداخت و در بيدارى اين عجايب نوائب نمود كه لو رأتها ذوات الاحمال فى الاحلام لو ضعن ودايع الارحام كما قال عزّ من قائل و تضع كل ذات حمل حملها و ترى الناس سكرى و ماهم بسكارى .
اما تا بشارت تصدر با استحقاق و تصرف با استقلال مجلس رفيع مجد الملكى دام رفيعا در ديوان خداوند جهان علاء الدنيا و الدين ملك الاسلام و المسلمين كه منشأ عدل و رأفتست و مهبط فضل و رحمت ايزد تعالى و تقدس باسماع مخلصان و مظلومان روزگار مىرسد و اخبار و آثار كرم و فضل و عدل و بزرگوارى كه از شواهد و براهين ثبات جهاندارى است بهر وقت ظاهرتر و متظاهرتر مىباشد ، اوميد اين بقاياء رعاياء كه از صدمات نوائب جستهاند از رفاهيتى كه در گذشته ديدهاند منقطع نمىگردد و تا مىدانند كه قلم مبارك خداوندى در ملك اقاليم نقاش و نگارندهء مصالح و مناجحست تصاوير و تماثيل امانى و مسرات و سعادت از ابصار و عقول ارباب بصر محتجب و منتقب نمىشود و من خادم كه كمترين خدمتكاران و كهترين خداوند دام دولتهام و مخلصترين دعاگويان دولت كه در جحيم مصائب و نوايب افتادهام و بدين بلايا متفردم كه مثل اين محن نه همانا پيش [ از ] من كسى را بوده است تا تواند بود اگر نسيم آن عواطف تنسم نمىكردمى و آب اميدى كه بدان مكارم مألوفست برين جان تفتهء بلب رسيده نمىزدمى از كاروان گذشتگان كه پيشتر ازين كلبهء ادبار رحيل كردهاند باز نمانده بودمى